۱۳۹۰ بهمن ۲۶, چهارشنبه

کیــش و مــات


باز امشب ز کنج سینه ی من
کودکی با شتاب بیرون جست
برگ های درخت خاطره را
یک به یک سر زد و بهم پیوست


باز امشب هوای خانه ی من
بغض آلوده بی سخن گویاست
در پس پرده های وهم و شکیب
یادگاری ز نقش یک رویاست


کودک بی بهانه ی دیروز
ابی آسمان کرانه ی اوست
دست هایش دو شاخه ی گیلاس
باغ و بستان،تمام خانه ی اوست


می رود با کبوتران تا بام
دامنش از ستاره نورانی
می کشد بر نسیم با انگشت
عکس قلبی ز عشق پنهان


دختر سرخ پوش شیرین خوی
میل فرهاد و بیستون دارد
در نگاهش نهفته رازی چند
خون گرمش تب جنون دارد


آه اینجا چه سرد و بارانی ست
ساحلی خیس و ضربه ی امواج
آنکه هر شب ستاره بر می چید
آسمانش چه ساده شد تاراج...!