۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

من از نسل حوای...

در این عصر بیتاب فواره ها
یکی آشنا بوی دریا کجاست
یکی از بزرگان روشن تبار
یکی از حریفان رویا، کجاست

من از نسل حوای بی آدمم
که درمانده تنها در این چند و چون
زمانم به تعبیر ساعت خراب
به پهنای هستی دلم پر زخون

من از نسل حوای در آتشم
که می سوزم از مکر شیطان هنوز
همانم،همانی که از دیرباز
به شب وصله زد دامنم پینه دوز

من از نسل حوای دیوانه ام
که سیب دلم را به نان داده ام
همانجا که پایم به تاریخ خورد
همانجا به تقویم جان داده ام

کجایید شیران روز نبرد؟
که پای شتابم به زانو شکست
شما ای نشسته به فواره گیج
کسی در میان شما.مرد هست؟!



ژاله ابیض

زیر خاکی...

وقت رفتن
تمام بغض هایم را هم با خود خواهم برد
شنیده ام این روزها
زیر خاکی را بهتر خریدارند...!

دو چشمت...

دو چشمت مست تر از باغ انگور
نگاهت روشنای آتش دور
لبت چون غنچه ی نورسته نمناک
به جان باغبان افتاده زنبور

سیب

اولین جرم انسان


چیدن یک سیب بود...!