بازی با کلمات(کاریکلاماتور)
سکوت وقتی به لب رسید،خود را شکست
طلا فروش،تنها کسی ست که قدر زر را نمی داند
خنده،تنها نقابی ست که غم را می پوشاند
رازهای قفل را،از کلید باید پرسید...!
.jpg)
حوا تنها زنی بود که سیب را گران خرید
پروانه تا پرید،خانه اش را فروختند
آدم خودبین ، آینه را شکست تا بیشتر دیده شود
برای اینکه غم هایش را بخنداند،خود را غلغلک می داد...!
بخوان بنام زندگی حدیث این کتاب را
کرشمه ای دگرنوا،ز ساز دل رباب را
هنوز زنده ام به عشق و باز، جذبه های رود
به خویش می کشاند این، سفینه ی سراب را
پرم اگر چه سوخته ز تیر هر کرانه ای
من آشنا کبوترم،پریدن عقاب را
در آزمون زندگی شرنگ بود و شوکران
به شهد جان خریده ام،حلاوت شراب را
مگو چرا حبابکی بروی رود می رود
به سبزه می رساند او،طراوت گلاب را
پلی شود دو دست تو که توامان مدد کند
ز صخره ها و موج ها،کشیدن طناب را
بیا که در سلام هم به روشن سحر رسیم
که سایه سار سرد شب،نمی دهد جواب را
گوشم از زمزمه ی عشق تهی ست
و دلم می شنود
که کسی پاورچین
تا در خانه دوید
گفتگوی در و چشم است هنوز...