سالی که رفت ومرد...
آمد به صد درود
این پیر ناگزیر
اینک که میرود
این پیر ناگزیر
اینک که میرود
گویی که نور بود
در چشم نیمه خواب
گویی که آمدست
تاپای خسته را
با چرخ لحظه ها
شاید دهد شتاب
اما...دریغ و آه
آنک چنان پریش
با کوله باری از
اندوه و درد و ریش
چون سایه دور شد
پاساب و روسیاه
سالی که بی هدف
هر روز و ماه را
در برکشید و خورد
سالی گرسنه بود
سالی که رفت و مرد...!
