۱۳۸۸ آذر ۱۳, جمعه

عقل سرخ...(این شعر بر اساس یک داستان واقعی سروده شده)

دوباره آشفته شد،خواب شبانگاهیم
نهیب زد جان به دل، بیا که من راهیم


کشاکش جان و دل،بین که تماشای است
کشان کشان می برند،هر دو به رسوایم


آن کندم هی طلب،شیفته شو،شیفته
این زندم هی نهیب،رخت تو آویخته*


این شود از آن جدا،شور تمنا کند
آن ببریده ز این،روی بهم ریخته


دیده تراوش کنان،ناز به جان می خرید
عقل فغان داده سر،منت دل می کشید


جنگ چو مغلوبه شد، در وسط کارزار
روح گریزی زد و، از قفس تن پرید...




(رخت تو آویخته:کنایه به پیری می زند)
 

خاکیم و با شوق به ایران بسپاریم

اکنون که زمستان شد و ما راهسپاریم
اندوخته ی خویش به یاران بسپاریم


خورجین بسپاریم زمین دوختگان را
درویش گداییم و فراوان بسپاریم


اندوخته ی دل که همی خالی و پر شد
در خاک نهان کرده،گریزان بسپاریم


از خانه بسی خاطره ها مانده مرا یاد
پیچیده کفن با غم هجران بسپاریم


از دوست چه گویم که همه درد و غم از اوست
بنهاده به سر با لب خندان بسپاریم


از حاصل این عمر مرا چون ثمری هست
بر دیده نشانیده به باران بسپاریم


گر عمر مرا هیچ نیاموخت،بیاموخت
اندازه بکوشیم و به وجدان بسپاریم


آشفتگی و ترس به دل راه ندادیم
خاکیم که با شوق به ایران بسپاریم

ژاله ابیض -