۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

جاودان باد سورآتش


بوی خورشید و عطر گندم زار
در رگ خاک خفته جاری شد


بر زمین می دمد طلایه ی نور
باز (آنجا)هوا بهاری شد


صبح تابان به پنجه ی خورشید
سفره گسترده تا به سینه ی کوه


شام تیره نماند و سرما هم
خنده آمد به لب پس از اندوه


خیز و با من در طرب بگشای
سبزه در آب و سکه احسان کن


پای کوبان به دشت و صحرا شو
سرد بگذار و شعله مهمان کن!