۱۳۹۰ بهمن ۲۷, پنجشنبه

ای که دل هاتان دنگ


عشق هاتان ارزان


به کبوتر سوگند


سقف رویاهاتان


با سر انگشت هوس


خالی و سرد و حقیرانه

فرو خواهد ریخت...

منظومه ی مردارها...

حالم اصلن خوب نیست از دیدن تکرارها
از دویدن در مدار صفراین پرگارها

از هراس گم شدن در کوچه های خیس و سرد
از صـدای خنـده در مـکاره ی مـکارها



حالم اصلن خوب نیست از سوگ صدها چلچله
مشت سنگین هزاران سایه بردیوارها!

حالم اصلن در زمستان بدتر از بد می شود
هم ز سوز سرد دی،هم زوزه ی کفتارها

از نگاه آینه پیداست حالم خوب نیست
می هراسم بس  در این منظومه ی مردارها!


دارم از ترس میمیرم...

هوای کوچه تعطیله
چراغ شهر خاموشه


صدای سربی عابر
داره غم نامه می فروشه


تو چشم غول جادوگر
هزارتا قصه پنهونه


هزارتا شعر ناگفته
هزارتا ساز وارونه


شبای خونه دلگیرن
هجوم سایه و دیوار


دارم از ترس می میرم
تو بمب ساعت اخبار


کسی هم فکر فردا نیست
همه درگیر دیروزیم


برای نسل آینده
داریم چل تیکه می دوزیم


یکی باید همین امروز
همه سقفا رو برداره


شاید الان کسی باشه
که فکر خودکشی داره