جشـــن طبیعــت نوشتـــان بــــاد...
بوی خورشید و عطر گندمزار
در رگ خاک خفته جاری شد
بر زمین می دمد طلایه نور
باز اینجا، هوای بهاری شد
ابر سرخوش، نسیم آبستن
برف دی را ز بام می روبند
جشن میعاد باغ و باران است
نرگس و ژاله جام می کوبند!
صبح تابان به پنجۀ خورشید
سفره گسترده تا به سینۀ کوه
شام تیره نماند و سرما هم
خنده آمد به لب پس از اندوه
خیز و با من در طرب بگشای
سبزه در آب و سکه احسان کن
پای کوبان به دشت و صحرا شو
باغ دل را به سیب مهمان کن...!
بوی خورشید و عطر گندمزار
در رگ خاک خفته جاری شد
بر زمین می دمد طلایه نور
باز اینجا، هوای بهاری شد
ابر سرخوش، نسیم آبستن
برف دی را ز بام می روبند
جشن میعاد باغ و باران است
نرگس و ژاله جام می کوبند!
صبح تابان به پنجۀ خورشید
سفره گسترده تا به سینۀ کوه
شام تیره نماند و سرما هم
خنده آمد به لب پس از اندوه
خیز و با من در طرب بگشای
سبزه در آب و سکه احسان کن
پای کوبان به دشت و صحرا شو
باغ دل را به سیب مهمان کن...!