۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه

فریاد ز تنهایی ،من قبیله می خواهم
رقص و دامن سرخ پر ملیله می خواهم


خسته ام ،هم آوا شو،در شکن، صدایم کن
می نوش و بنوشانم،از غصه رهایم کن


سیمین تن گلپوشم،شب ریخته بر دوشم
جز پیرهن مهتاب, شب جامه نمی پوشم


بشکن در پرهیزم.در من به تماشا شو
با خویش درآویزم، جمع من تنها شو


هستم همه جا هستم،برخیزو شکارم کن
صد شعله نهان دارم،با بوسه عیارم کن


در بند نمی گنجم با این همه شیدایی
بازآ که دری تازه زین معرکه بگشایی