۱۳۹۱ آذر ۱۸, شنبه

گفت:روزنامه های عصر رو خوندی؟
گفتم آره، دیگه چه خبر؟!
گفت : هیچی ،از بس حرص و جوش خوردم
تمام تنم جوش زده،بعد دستاشوطوری فرو کرد
تو جیب کتش که قوزدرآورد و با نوک کفش شروع
کرد به شخم زدن خاک جلو پاش!
با نگاهی شیطانی و لحن موذیانه بهش گفتم:
مردک،جلو پات که چیزی پیدا نمی کنی،باید اون 
دوردورا رو کند و دید که آن نیاکان فرهیخته وخردمند ما
چی تو این خاک کاشتن که هرطرف رو می کنی  
عتیقه پیدا می کنی و کرم خاکی...
رنجیده نگاهی کرد و گفت:
نه تو دانشکده از نیش زبون تو در امان بودیم و نه هنوز.
گفتم:نیش زدن ،بهتر از ساعت ها در سکوت و انتظاردراز
کش سینه دیوار به امید بال مگسی بودنه، مگه نه...!