۱۳۹۱ آذر ۲۴, جمعه

رج زد ودرهم تنید،تا هنرش شد پدید
گردن البرز برف،بافته شال سپید

دشت که لب تشنه بود،دامن دل را گشود
در  گهربار را،چون قدحی سر کشید

خاک ز خواب گران،غلت زنان چشم شد
سینه خورشید را تا که تواند مکید

گل به چمن باز شد،کوه در آواز شد
چلچله ای نیمه جان،زمزمه ها می شنید

بار دگر زنده شد،پر زد و بالنده شد
گفت که این نقش را،کیست که آرد به دید؟

ابر ندا داد من،باد بگفتش چمن
کوه دماوند گفت،هر چه مرا آفرید
گفت چنین بود و باد،همدلی و اتحاد
هیچ پراکنده ای،نقش نیارد پدید...