۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه
بگو عزیزم سیب...
هراس تنهایی ،هجوم یک تردید
دوسایه ی لرزان ،ومرد می خندید!
حضور خسته ی زن،دو آیه ی منفور
کشیدن یک دست،و کودکی موبور!
تمام قامت زن به روی پا افتاد
نوشته را برداشت و حلقه را پس داد
**
دوباره سفره ی عقد و دست چک در جیب
دو هفته ماه عسل،بگو عزیزم سیــب!
*
دوسال پرپر شد،دو ضربه ی ساعت
نگاه مانده به در، صبوری و عادت
*
دو صندلی ،دو سکوت،لبی که ماسیده
و حس مشکوکی که دیر جنبیده
هراس تنهایی،هجوم یک تردید
دو سایه ی لرزان ومرد می خندید!
حضور خسته ی زن،صدای ناله و آه
دو آیه ی منفور و کودکی در راه!
**
دوباره سفره ی عقد و حس و حال عجیب
دو هفته ماه عسل،بگو عزیزم سیـــب!!
دوسایه ی لرزان ،ومرد می خندید!
حضور خسته ی زن،دو آیه ی منفور
کشیدن یک دست،و کودکی موبور!
تمام قامت زن به روی پا افتاد
نوشته را برداشت و حلقه را پس داد
**
دوباره سفره ی عقد و دست چک در جیب
دو هفته ماه عسل،بگو عزیزم سیــب!
*
دوسال پرپر شد،دو ضربه ی ساعتنگاه مانده به در، صبوری و عادت
*
دو صندلی ،دو سکوت،لبی که ماسیده
و حس مشکوکی که دیر جنبیده
هراس تنهایی،هجوم یک تردید
دو سایه ی لرزان ومرد می خندید!
حضور خسته ی زن،صدای ناله و آه
دو آیه ی منفور و کودکی در راه!
**
دوباره سفره ی عقد و حس و حال عجیب
دو هفته ماه عسل،بگو عزیزم سیـــب!!
اشتراک در:
نظرات (Atom)