۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه

باید به تماشا ببرم پنجره ها را...

تا گریه کنم بغض همه خاطره ها را
باید که به توفان بدهم ناسره ها را

باید که شبی بی خبر از پرده و دیوار
با خود به تماشا ببرم پنجره ها را

باید دوسه جامی ز رگ باغ بنوشم 
کآشفته کنم خواب همه زنجره ها 

کو پولک خورشید که بر شب بتکانم؟
بیرون کنم از خانه همه شب پره ها را

باید نفسی تازه کنم بی غم و تشویش
باید به دل آب دهم دلهره ها را






خسته ام...


هر چه ماندم به راه بستر رود
گره از بغض من کسی نگشود

نسترن بر سرم شکفت و دمید
برلبم غنچه های قهرآلود

دستهایم چو شاخه های ترنج
ترش و تلخ زمانه سهمش بود


بوی باران گرفته باغ تنم
آه شد شعله ،ریشه ام پیمود

خسته ام از حضور پوشالی
خسته از سایه های سرد حسود

گر امیدی به روز هشتم بود
می پریدم، ز هفت رنگ کبود



دوباره مست تر از باغ انگور...







شب است و موج دریا نرم و لغزان
صدف پوشیده ساحل را ز هر سو


به روی ماسه ها خوابیده مهتاب
پریشان کرده بر امواج گیسو


و چون هرشب کناری بستری سرد
خیالم را به رویا می سپارم


گهی نیلوفرانه می زنم چرخ
گهی از رقص و رفتن،بیم دارم


کسی می خواندم هر شب بر خویش
ز پشت صخره های بیم و امید


کسی از جنس اطلس های مشرق
و شب پر می شود از بوی خورشید


دوباره مست تر از باغ انگور
همه شورم، همه شوقم،همه نوش


بیا ای خواب او اینجاست،اینجاست
همان رویای گرمابخش آغوش





ژاله ابیض