۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه

خسته ام...


هر چه ماندم به راه بستر رود
گره از بغض من کسی نگشود

نسترن بر سرم شکفت و دمید
برلبم غنچه های قهرآلود

دستهایم چو شاخه های ترنج
ترش و تلخ زمانه سهمش بود


بوی باران گرفته باغ تنم
آه شد شعله ،ریشه ام پیمود

خسته ام از حضور پوشالی
خسته از سایه های سرد حسود

گر امیدی به روز هشتم بود
می پریدم، ز هفت رنگ کبود



هیچ نظری موجود نیست: