۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه

باید به تماشا ببرم پنجره ها را...

تا گریه کنم بغض همه خاطره ها را
باید که به توفان بدهم ناسره ها را

باید که شبی بی خبر از پرده و دیوار
با خود به تماشا ببرم پنجره ها را

باید دوسه جامی ز رگ باغ بنوشم 
کآشفته کنم خواب همه زنجره ها 

کو پولک خورشید که بر شب بتکانم؟
بیرون کنم از خانه همه شب پره ها را

باید نفسی تازه کنم بی غم و تشویش
باید به دل آب دهم دلهره ها را






هیچ نظری موجود نیست: