که می داند که چشم گریه بیتاب است و
قلب غصه می سوزد
و حسی دم به دم
لبخند از آیینه می دزدد
تحمل واژه ی جهل است و نادانی
در این آبشخور تکرار
کجا دارد گرسنه صبر گندم زار؟
کجا دارد گرسنه طاقت دیوار؟
کجا دارد گرسنه ترس از آوار؟
قلم بس ناتوان و غصه پرزور است
تمام سینه ام از درد ناسور است
کدامین پای می خیزد برای من؟
کدامین دست می بخشد برای تو؟
کدامین چشم می بیند برای ما؟
بیا...
این خون رنگین قلم از من
غریو زندگی بخش قدم، از تو...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر