۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

تویی

در نهان خانه ی دل، تابش خورشید، تویی
گردش نقطه ی پرگار در این دید، تویی
تو همان مرتبه ای تا در باغ ملکوت
قصد معراج من از، کفه به ناهید، تویی

گفتـــــــــم و گفت...- ژاله ابیض

 گفتم فغان ز دستت تا کی ز دل کشیدن
گفتا ز دست خوبان،جز این چه چاره دیدن


گفتم که در ره عشق،عشاق در ستیزند
گفتا چه می توان کرد جزخون دل چکیدن


گفتم به سر چه داری جز غمزه در خور دوست؟
گفتا دلی برای، هم وصل و هم بریدن


گفتم که ماجرایت آشفته کرده مارا
گفتا جز این چه خواهی بر جان و دل کشیدن


گفتم که از قفس شد این دل به بام کویت
گفتا شکسته پر را،کو طاقت پریدن


گفتم خزان به راه است،خورشید وعده دادی
گفتا به سایه خوش باش تا لحظه ی دمیدن


گفتم که خسته راهم،تا کی مراست رفتن
گفتا که دل بباید تا مرز جان تپیدن


گفتم ز گفتگویت حاصل نبود ما را
گفتا چه خواهشت بود،جز گفتن و شنیدن


گفتم که دیدن دوست در ناگهان رفتن
گفتا که این تمنا، باید به جان خریدن...!

بی ریشه گی - ژاله ابیض

نهالی ریشه اش بر آب می بست
دلش را بر دل تالاب می بست

گلی گفتا ز سستی پا نگیری
زهی افسوس در مرداب میری

نسیمی گر وزد،چون بید در باد
نهال دیگری،ناید به فریاد

نه بازی دانه از مرداب گیرد
نه قویی در کنارت تاب گیرد

نداده میوه ای هرگز درختی
که در گنداب می روید به سختی

کلاغی گر به مردابی بمیرد
سراغش را به جز کرکس،نگیرد

اگر در خاک بودت ریشه جایی
زمین می گفت که تو،همکیش مایی


شکوفه می نشست بر شاخسارت
غزل می خواند بلبل،در بهارت

به دورت باغ بود و سرو و شمشاد
و باران شاخه ات را بوسه می داد...