۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

گفتـــــــــم و گفت...- ژاله ابیض

 گفتم فغان ز دستت تا کی ز دل کشیدن
گفتا ز دست خوبان،جز این چه چاره دیدن


گفتم که در ره عشق،عشاق در ستیزند
گفتا چه می توان کرد جزخون دل چکیدن


گفتم به سر چه داری جز غمزه در خور دوست؟
گفتا دلی برای، هم وصل و هم بریدن


گفتم که ماجرایت آشفته کرده مارا
گفتا جز این چه خواهی بر جان و دل کشیدن


گفتم که از قفس شد این دل به بام کویت
گفتا شکسته پر را،کو طاقت پریدن


گفتم خزان به راه است،خورشید وعده دادی
گفتا به سایه خوش باش تا لحظه ی دمیدن


گفتم که خسته راهم،تا کی مراست رفتن
گفتا که دل بباید تا مرز جان تپیدن


گفتم ز گفتگویت حاصل نبود ما را
گفتا چه خواهشت بود،جز گفتن و شنیدن


گفتم که دیدن دوست در ناگهان رفتن
گفتا که این تمنا، باید به جان خریدن...!

هیچ نظری موجود نیست: