نهالی ریشه اش بر آب می بست
دلش را بر دل تالاب می بست
دلش را بر دل تالاب می بست
گلی گفتا ز سستی پا نگیری
زهی افسوس در مرداب میری
نسیمی گر وزد،چون بید در باد
نهال دیگری،ناید به فریاد
نه بازی دانه از مرداب گیرد
نه قویی در کنارت تاب گیرد
نداده میوه ای هرگز درختی
که در گنداب می روید به سختی
کلاغی گر به مردابی بمیرد
سراغش را به جز کرکس،نگیرد
اگر در خاک بودت ریشه جایی
زمین می گفت که تو،همکیش مایی
.jpg)
شکوفه می نشست بر شاخسارت
غزل می خواند بلبل،در بهارت
به دورت باغ بود و سرو و شمشاد
و باران شاخه ات را بوسه می داد...
زهی افسوس در مرداب میری
نسیمی گر وزد،چون بید در باد
نهال دیگری،ناید به فریاد
نه بازی دانه از مرداب گیرد
نه قویی در کنارت تاب گیرد
نداده میوه ای هرگز درختی
که در گنداب می روید به سختی
کلاغی گر به مردابی بمیرد
سراغش را به جز کرکس،نگیرد
اگر در خاک بودت ریشه جایی
زمین می گفت که تو،همکیش مایی
.jpg)
شکوفه می نشست بر شاخسارت
غزل می خواند بلبل،در بهارت
به دورت باغ بود و سرو و شمشاد
و باران شاخه ات را بوسه می داد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر