۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه

دوباره مست تر از باغ انگور...







شب است و موج دریا نرم و لغزان
صدف پوشیده ساحل را ز هر سو


به روی ماسه ها خوابیده مهتاب
پریشان کرده بر امواج گیسو


و چون هرشب کناری بستری سرد
خیالم را به رویا می سپارم


گهی نیلوفرانه می زنم چرخ
گهی از رقص و رفتن،بیم دارم


کسی می خواندم هر شب بر خویش
ز پشت صخره های بیم و امید


کسی از جنس اطلس های مشرق
و شب پر می شود از بوی خورشید


دوباره مست تر از باغ انگور
همه شورم، همه شوقم،همه نوش


بیا ای خواب او اینجاست،اینجاست
همان رویای گرمابخش آغوش





ژاله ابیض

هیچ نظری موجود نیست: