شب است و موج دریا نرم و لغزان
صدف پوشیده ساحل را ز هر سو
به روی ماسه ها خوابیده مهتاب
پریشان کرده بر امواج گیسو
و چون هرشب کناری بستری سرد
خیالم را به رویا می سپارم
گهی نیلوفرانه می زنم چرخ
گهی از رقص و رفتن،بیم دارم
کسی می خواندم هر شب بر خویش
ز پشت صخره های بیم و امید
کسی از جنس اطلس های مشرق
و شب پر می شود از بوی خورشید
دوباره مست تر از باغ انگورهمه شورم، همه شوقم،همه نوش
بیا ای خواب او اینجاست،اینجاست
همان رویای گرمابخش آغوش
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر