اکنون که زمستان شد و ما راهسپاریم
اندوخته ی خویش به یاران بسپاریم
خورجین بسپاریم زمین دوختگان را
درویش گداییم و فراوان بسپاریم
اندوخته ی دل که همی خالی و پر شد
در خاک نهان کرده،گریزان بسپاریم
از خانه بسی خاطره ها مانده مرا یاد
پیچیده کفن با غم هجران بسپاریم
از دوست چه گویم که همه درد و غم از اوست
بنهاده به سر با لب خندان بسپاریم
از حاصل این عمر مرا چون ثمری هست
بر دیده نشانیده به باران بسپاریم
گر عمر مرا هیچ نیاموخت،بیاموخت
اندازه بکوشیم و به وجدان بسپاریم
آشفتگی و ترس به دل راه ندادیم
خاکیم که با شوق به ایران بسپاریم
اندوخته ی خویش به یاران بسپاریم
خورجین بسپاریم زمین دوختگان را
درویش گداییم و فراوان بسپاریم
اندوخته ی دل که همی خالی و پر شد
در خاک نهان کرده،گریزان بسپاریم
از خانه بسی خاطره ها مانده مرا یاد
پیچیده کفن با غم هجران بسپاریم
از دوست چه گویم که همه درد و غم از اوست
بنهاده به سر با لب خندان بسپاریم
از حاصل این عمر مرا چون ثمری هستبر دیده نشانیده به باران بسپاریم
گر عمر مرا هیچ نیاموخت،بیاموخت
اندازه بکوشیم و به وجدان بسپاریم
آشفتگی و ترس به دل راه ندادیم
خاکیم که با شوق به ایران بسپاریم
ژاله ابیض -
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر