۱۳۹۰ اسفند ۱, دوشنبه

بازی با کلمات...


بازی با کلمات(کاریکلاماتور)

سکوت وقتی به لب رسید،خود را شکست

طلا فروش،تنها کسی ست که قدر زر را نمی داند

خنده،تنها نقابی ست که غم را می پوشاند

رازهای قفل را،از کلید باید پرسید...!


حوا تنها زنی بود که سیب را گران خرید

پروانه تا پرید،خانه اش را فروختند

آدم خودبین ، آینه را شکست تا بیشتر دیده شود

برای اینکه غم هایش را بخنداند،خود را غلغلک می داد...!


هیچ نظری موجود نیست: