۱۳۹۰ اسفند ۱, دوشنبه

من آشنا کبوترم...

بخوان بنام زندگی حدیث این کتاب را
کرشمه ای دگرنوا،ز ساز دل رباب را

هنوز زنده ام به عشق و باز، جذبه های رود
به خویش می کشاند این، سفینه ی سراب را

پرم اگر چه سوخته ز تیر هر کرانه ای
من آشنا کبوترم،پریدن عقاب را

در آزمون زندگی شرنگ بود و شوکران
به شهد جان خریده ام،حلاوت شراب را

مگو چرا حبابکی بروی رود می رود
به سبزه می رساند او،طراوت گلاب را

پلی شود دو دست تو که توامان مدد کند
ز صخره ها و موج ها،کشیدن طناب را

بیا که در سلام هم به روشن سحر رسیم
که سایه سار سرد شب،نمی دهد جواب را


هیچ نظری موجود نیست: