۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

من از نسل حوای...

در این عصر بیتاب فواره ها
یکی آشنا بوی دریا کجاست
یکی از بزرگان روشن تبار
یکی از حریفان رویا، کجاست

من از نسل حوای بی آدمم
که درمانده تنها در این چند و چون
زمانم به تعبیر ساعت خراب
به پهنای هستی دلم پر زخون

من از نسل حوای در آتشم
که می سوزم از مکر شیطان هنوز
همانم،همانی که از دیرباز
به شب وصله زد دامنم پینه دوز

من از نسل حوای دیوانه ام
که سیب دلم را به نان داده ام
همانجا که پایم به تاریخ خورد
همانجا به تقویم جان داده ام

کجایید شیران روز نبرد؟
که پای شتابم به زانو شکست
شما ای نشسته به فواره گیج
کسی در میان شما.مرد هست؟!



ژاله ابیض

هیچ نظری موجود نیست: