۱۳۹۲ اردیبهشت ۲, دوشنبه

من دلم تنگ است...


دل تنگ و نگران یادگارهایم که  در حال پژمرده شدن هستند ،هستم
دل تنگم، دل تنگ عروسک گیسوی سیاه چشم دکمه ای شلیته پوش دست ساز مادر.
دلتنگ ژولی، سگم، دوستم
این با ارزش ترین خاطره ام که در میان لنگه در حیاط  و شهر لب ترکیده زاهدان جا ماند.
دل تنگ غروب های خیس کوچه باغ های نخیرکلایه و بوی کته و هیزم و صدای جیرجیرک های
سرمست از جام بیدریغ خورشید .
دل تنگ بازی در لابلایی بوته های براق و تازه به گل نشسته  چای وکشیدن گیسوی سبزو نارس برنج
و شیطنت های دخترانه در سربالایی شیطان کوهم.
دل تنگ مورت های همقد و سبز و خندان و آغشته به بوی دریا و ماهی و نفت و نخل و خرمای پایگاه 
نیروی هوایی بوشهرم.
من دل تنگ بوی خیار وچغاله بادام و گوجه سبز سر پل تجریشم.
 من دل تنگ انگشت های نازک و باریک و قهوه ای دختران و پسران از منجیل و رودبار تا رامسر و
 بابلسر و چالوس واحمدآباد وکلاچای و همه ی شهرها و آبادی های دور و نزدیک هستم که،
 عرق ریزان و خندان دسته های کلید را دور سرشان می گرداندند وسرتاسر جاده ها را با موسیقی ترد
و شاد اوتاق،اوتاق برقص و پایکوبی وامی داشتند  و با گردو های آبنمک زده و شیشه های روغن زیتون
وسیر ترشی وهفت بیجارو ماهی تازه شکار شده و کلوچه ما را بدرقه می کردند.
ساده بگویمت عزیز،
 من
 دل تنگ
 کمی
زندگی
هستم...  

۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه

دو بعلاوه سه...!

آقا بزرگ و خان داداش وگوهربانو در خانه عزیزجون وعموفتحی جمع شده بودند تا

 تصمیم مهمی بگیرند و بعد از شور یکساعته چنین به نظر رسید که همه یکدله شده
و قراربر این گذاشته شد که  ناهارروز جمعه آش شله قلمکار باشد که  یکدفعه،
 سروصدای حاج اعتماد که چندسالی بود وارد جمع فامیل شده ودر بازار حجره پرده فروشی داشت و 
از این راه به نان و آبی رسیده بود  بلند شد که ای بابا ، من بدوستم
 قول کله جوش رو دادم و قراره اونهم بیاد پیش ما تا با هم باشیم و شکمی سیر کنیم و به
ریش دنیا و مافیها بخندیم  وگوهر بانو هم که زنی دمدمی مزاج و خوش خنده بود و گاهی اینوری
 سر می خورد تا هوای شوهرش را داشته باشد و گاهی آنوری که رعایت دوستی را کرده
باشد ، دم بدمش داد و گفت خوب راست میگه بابا ،دلمون پوسید از بس دور همدیگر غلطک
زدیم به و سیخ وسایه و سه پایه خندیدیم ، بگو بیاد حاج اعتماد ، بگو بیاد تا کمی از اون
 حرف های با نمک وآب نکشیده  برامون بزنه و دلمون واشه وحاج اعتماد هم که شریک هم پیاله پیدا
کرده بود  دور برداشته و اصلن هم به گیس سفید عزیزجون که از زیر روسریش ناشیانه
بیرون زده بود و دندانهای مصنوعی خان عمو جان که گویی به اندازه دهانش نبود وهربار که
سرش  را تکان میداد و با لذتی وافر از مزایای آش شله قلمکار سخنرانی میکرد ،آدم را به یاد
 قاشق زنی شب چهارشنبه سوری می انداخت،توجه ای نداشت  وچون از بخت بد او دیگران
ماه پیش کله جوش نوش جان کرده وآقا بزرگ هنوز از عواقبش در رنج بود، حالا دیگر
گروه اینوریها میلی به کله جوش نداشتند و آش شله قلمکار را ترجیح می دادند ، بحث و نشست و شور
 و مشورت بالا گرفت و هی اینوری ها گفتند شله قلمکار و اونوری ها گفتند کله جوش که  از
 وقت ناهار گذشت و بچه ها که تا آنزمان به جرو بحث این دو طایفه گوش می دادند واز گرسنگی،
 گاهی به ظرف شیرینی روی میز ناخنک می زدند و گاهی به لواشک تو یخچال، حوصله شان سر رفت وبا
 یک حرکت خودجوش ! از در بیرون زدند  تا یکی دو تا  محله آنطرفتر با چند سیخ جگرو دل و قلوه 
 دلی از عزا در بیاورند...!