۱۳۹۳ شهریور ۶, پنجشنبه

نوستالوژی یعنی اینکه خیال کنی...

 با خواهرها و برادرانت هر شب دور سفره جمع شدی و
 کتلت رو لای نون لواش با شاهی و ریحون  معطر می کنی
 وبا چاشنی خنده  فرو میبری.
یعنی بیدار شدن  با جیک جیک گنجشکا و جیرینگ جیرینگ
 استکان نعلبکی  و قلقل سماور وبخارلطیف عدسی وخش خش
  رادیو که مادر با احتیاط  پیچ ها رو رد می کرد تا برسه به
صدای شیرخدا.
یعنی هر روز صبح جمعه پرواز کردن تا خود دربند و شنیدن
 ترق تروق سنگریزه ها زیر کفش کتانی و  بوکشیدن خاک تازه نفس و
  دست کشیدن به سنگ های قلمبه و خیس و جلبکی که از سینه کوه
 مثل چشم قورباغه وق زدن بیرون  وتو مثل یک گربه چالاک با سرپنجه
 آرام و آهسته لابلای سنگ ها رو به دنبال جوجه عقاب ها
بگردی  وبعد دوباره مست از شیطنت لوله بشی تو شیشه پر از گردو وآب
نمک که پسربچه های ده سالۀ گرد و سرخ و سفید
 که از بس انگشتاشون سیاهه فکر می کنی که بجای دست،
 شاخه های درخت گردو به شونه هاشون پیوند خورده بایستی و
 سربه سرشون بگذاری و بعد با خنده از کنارشون رد بشی و قوس کنی تو
  لگن زغال اخته که از جدار پوست قرمز شفافشون میتونی حتی
  هسته هاشون روهم ببینی ویک دفعه از سرکنجکاوی سرک بکشی
تو آلونگ حصیری وهوای چرب و چیلی جیگرکی رو ببلعی و از دیدن
 سیخ های دوده بسته خوش گوشت هم چندشت بشه وهم دهنت آب بیفته
 تا  ترکوندن دونه های بلال شیری زیر دندونات و بعد از همون بالا
 سر بخوری تو چرخ لبوفروش سربند.
نوستالوژی یعنی صورت مهربان مش ایمان وقتی که دفتر
 نسیه برها رو باز می کرد، یعنی بازارچه سقاخونه و خرازی
 حیدر آقا و مدادتراش هایی که همیشه کند بودند، یعنی چسان فیسان
 کردن و پای پیاده تا لونا پارک رفتن و دم دمای غروب با چاغاله بادوم و
 تمبرهندی ولواشک برگشتن، یعنی به هوای حموم نمره  سر از پارک
 دانشجو درآوردن تا ببینی طرف با یه گزلیک دسته صدفی چطوری
 اول اسمت رو توی یه قلب روی تنه درخت می نویسه و ده ها
 و صدها از این خاطره های شیرین و جادویی...
داشتن گذشته زیبا حسنش به این هست که می تونی باهاشون زندگی
 در غربت ودور از عزیزانت رو کمی راحت تر و دمی بی غصه تر سر کنی!


۱۳۹۳ مرداد ۲۶, یکشنبه

۱۳۹۳ مرداد ۱۱, شنبه

کاریکلماتور ...
کاریکلماتور تلفیقی ست از واقعیت و خیال،  که  با طنزو
 یا طعنه همراه است و می خواهد در جمله ای کوتاه منظوری
 را به مخاطب  برساند.به نظر شاملو کاریکلاتور، کاریکاتوریست 
 که با کلمه بیان می شود.
کاریکلماتوریست   با کمک گرفتن از خیال ودادن اشکال مضحک
  به واژه ها هم خنده بر لب خواننده می آورد و هم او را به تفکر
وامی دارد.
 پرویز شاپور یکی از انگشت شمارکاریکلماتوریست های بود
 که توانی بینظیر در این مقوله داشت و سهراب گل هاشم در
 حال حاضر یکی از مطرح ترین کاریکلماتوریست هاست
که عمرش دراز باد.
و این چند تا هدیه من است به شما برای لبخندی و تلنگری!

ایدئولوژی، دامی ست که آزادی را مهار می کند!
***
بیکاری، تنها شغلی ست که دست خوش ندارد!
***
آدمٕ خوار، آدم خوار هم می شود!
***
مرد نان خشکی فکر می کند، تنها مردی ست که نان به خانه می برد!
***
با خودش قهر بود، پشت به زندگی کرد!
***
آدم برفی با دیدن این همه قالب های یخی متحرک، به زندگی پس از مرگ ایمان آورد!
***

آدم سیری به نظر می آمد، چون حرفش را می خورد!

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۲, جمعه

ای نامت از نام پدر هم آشناتر
ای دامنت رنگین تر از دامان مادر
تا نخ به نخ می بافمت بر دار غربت
گل می شکوفد بر در و دشتت مکرر

ای خاک من، ای سرزمین مهر و تدبیر
آوای تار و ساز و سنتور تو شبگیر
تو با زبان عاشقی، قلب زمین
پس، از کجا داری به سینه زخم شمشیر؟

ای مادر تاریخ، ای خورشید تابان
بس تاختند بر دامنت افراسیابان
پیراهنت خونین و جانت چاک چاک است
ای جان به قربان توای مام من، ایران

برخیز و بیرون کن ز دشمن مرزهایت
فریاد کن، تا بشنود دنیا صدایت
خاک ترا با خون خود ما کرکشیدیم
ای جان صدها آرش دیگر فدایت...

۱۳۹۳ فروردین ۲۴, یکشنبه

وقتی (تو) هم
حضورت را از من دریغ می کنی
چگونه باور نکنم که غربت،
یک سرزمین بی رویاست...؟!

۱۳۹۳ فروردین ۱۷, یکشنبه

باید خودم را از میان این همه سیم و
شیشه ودود و غبار جمع کنم
و سایه ام را، که بوی قهوۀ قجری می دهد
به آفتاب بسپارم
دیگر  شِکوه های شُکوهمندانه حالی نمی دهند
می خواهم به خیابان بروم

و در هر پیاده رو
۳۲ بار فریاد بزنم...!

۱۳۹۳ فروردین ۱۳, چهارشنبه

جشـــن طبیعــت نوشتـــان بــــاد...

بوی خورشید و عطر گندمزار
در رگ خاک خفته جاری شد
بر زمین می دمد طلایه نور
باز اینجا، هوای بهاری شد

ابر سرخوش، نسیم آبستن
برف دی را ز بام می روبند
جشن میعاد باغ و باران است
نرگس و ژاله جام می کوبند!

صبح تابان به پنجۀ خورشید
سفره گسترده تا به سینۀ کوه
شام تیره نماند و سرما هم
خنده آمد به لب پس از اندوه

خیز و با من در طرب بگشای
سبزه در آب و سکه احسان کن
پای کوبان به دشت و صحرا شو
باغ دل را به سیب مهمان کن...!

۱۳۹۲ اسفند ۷, چهارشنبه

می خواهم آسمان را آبی 
و گل های سرخ را در کنار بنفشه ها و یاسمن ها بکشم اما...
می خواهم دریا را بکشم
 آرام،  با قایق های سپید
که مردان را بسوی خانه ها می رانند اما...
می خواهم رقص رهایی پروانه های رنگین بال را
به همراه کوچ مرغابی ها
 در دشت های شکفته شقایق
به تماشا بکشم اما...
می خواهم پسر را در آغوش مادر
پدر را همگام دختر
برادر را مهر بان خواهر
و شهر را، وشهر را، وشهر را
با خنده و نور چراغانی کنم اما، اما، اما
 مدادهایم

هیچکدام نوک ندارند...!



۱۳۹۲ بهمن ۲۷, یکشنبه

پرنده ای که تنها گزینه اش قفس باشد، پروازش را گربه خواهد خورد!