نوستالوژی یعنی اینکه خیال کنی...
با خواهرها و برادرانت هر شب دور سفره جمع شدی و
کتلت رو لای نون لواش با شاهی و ریحون معطر می کنی
وبا چاشنی خنده فرو میبری.
با خواهرها و برادرانت هر شب دور سفره جمع شدی و
کتلت رو لای نون لواش با شاهی و ریحون معطر می کنی
وبا چاشنی خنده فرو میبری.
یعنی بیدار شدن با جیک جیک گنجشکا و جیرینگ جیرینگ
استکان نعلبکی و قلقل سماور وبخارلطیف عدسی وخش خش
رادیو که مادر با احتیاط پیچ ها رو رد می کرد تا برسه به
صدای شیرخدا.
استکان نعلبکی و قلقل سماور وبخارلطیف عدسی وخش خش
رادیو که مادر با احتیاط پیچ ها رو رد می کرد تا برسه به
صدای شیرخدا.
یعنی هر روز صبح جمعه پرواز کردن تا خود دربند و
شنیدن
ترق تروق سنگریزه ها زیر کفش کتانی و بوکشیدن خاک تازه نفس و
دست کشیدن به سنگ های قلمبه و خیس و جلبکی که از سینه کوه
مثل چشم قورباغه وق زدن بیرون وتو مثل یک گربه چالاک با سرپنجه
آرام و آهسته لابلای سنگ ها رو به دنبال جوجه عقاب ها
بگردی وبعد دوباره مست از شیطنت لوله بشی تو شیشه پر از گردو وآب
نمک که پسربچه های ده سالۀ گرد و سرخ و سفید
که از بس انگشتاشون سیاهه فکر می کنی که بجای دست،
شاخه های درخت گردو به شونه هاشون پیوند خورده بایستی و
سربه سرشون بگذاری و بعد با خنده از کنارشون رد بشی و قوس کنی تو
لگن زغال اخته که از جدار پوست قرمز شفافشون میتونی حتی
هسته هاشون روهم ببینی ویک دفعه از سرکنجکاوی سرک بکشی
تو آلونگ حصیری وهوای چرب و چیلی جیگرکی رو ببلعی و از دیدن
سیخ های دوده بسته خوش گوشت هم چندشت بشه وهم دهنت آب بیفته
تا ترکوندن دونه های بلال شیری زیر دندونات و بعد از همون بالا
سر بخوری تو چرخ لبوفروش سربند.
نوستالوژی یعنی صورت مهربان مش ایمان وقتی که دفتر
نسیه برها رو باز می کرد، یعنی بازارچه سقاخونه و خرازی
حیدر آقا و مدادتراش هایی که همیشه کند بودند، یعنی چسان فیسان
کردن و پای پیاده تا لونا پارک رفتن و دم دمای غروب با چاغاله بادوم و
تمبرهندی ولواشک برگشتن، یعنی به هوای حموم نمره سر از پارک
دانشجو درآوردن تا ببینی طرف با یه گزلیک دسته صدفی چطوری
اول اسمت رو توی یه قلب روی تنه درخت می نویسه و ده ها
و صدها از این خاطره های شیرین و جادویی...
ترق تروق سنگریزه ها زیر کفش کتانی و بوکشیدن خاک تازه نفس و
دست کشیدن به سنگ های قلمبه و خیس و جلبکی که از سینه کوه
مثل چشم قورباغه وق زدن بیرون وتو مثل یک گربه چالاک با سرپنجه
آرام و آهسته لابلای سنگ ها رو به دنبال جوجه عقاب ها
بگردی وبعد دوباره مست از شیطنت لوله بشی تو شیشه پر از گردو وآب
نمک که پسربچه های ده سالۀ گرد و سرخ و سفید
که از بس انگشتاشون سیاهه فکر می کنی که بجای دست،
شاخه های درخت گردو به شونه هاشون پیوند خورده بایستی و
سربه سرشون بگذاری و بعد با خنده از کنارشون رد بشی و قوس کنی تو
لگن زغال اخته که از جدار پوست قرمز شفافشون میتونی حتی
هسته هاشون روهم ببینی ویک دفعه از سرکنجکاوی سرک بکشی
تو آلونگ حصیری وهوای چرب و چیلی جیگرکی رو ببلعی و از دیدن
سیخ های دوده بسته خوش گوشت هم چندشت بشه وهم دهنت آب بیفته
تا ترکوندن دونه های بلال شیری زیر دندونات و بعد از همون بالا
سر بخوری تو چرخ لبوفروش سربند.
نوستالوژی یعنی صورت مهربان مش ایمان وقتی که دفتر
نسیه برها رو باز می کرد، یعنی بازارچه سقاخونه و خرازی
حیدر آقا و مدادتراش هایی که همیشه کند بودند، یعنی چسان فیسان
کردن و پای پیاده تا لونا پارک رفتن و دم دمای غروب با چاغاله بادوم و
تمبرهندی ولواشک برگشتن، یعنی به هوای حموم نمره سر از پارک
دانشجو درآوردن تا ببینی طرف با یه گزلیک دسته صدفی چطوری
اول اسمت رو توی یه قلب روی تنه درخت می نویسه و ده ها
و صدها از این خاطره های شیرین و جادویی...
داشتن گذشته زیبا حسنش به این هست که می تونی
باهاشون زندگی
در غربت ودور از عزیزانت رو کمی راحت تر و دمی بی غصه تر سر کنی!
در غربت ودور از عزیزانت رو کمی راحت تر و دمی بی غصه تر سر کنی!

_1276741628.jpg)


.jpg)
.jpg)