۱۳۹۳ فروردین ۲۴, یکشنبه

وقتی (تو) هم
حضورت را از من دریغ می کنی
چگونه باور نکنم که غربت،
یک سرزمین بی رویاست...؟!

۱۳۹۳ فروردین ۱۷, یکشنبه

باید خودم را از میان این همه سیم و
شیشه ودود و غبار جمع کنم
و سایه ام را، که بوی قهوۀ قجری می دهد
به آفتاب بسپارم
دیگر  شِکوه های شُکوهمندانه حالی نمی دهند
می خواهم به خیابان بروم

و در هر پیاده رو
۳۲ بار فریاد بزنم...!

۱۳۹۳ فروردین ۱۳, چهارشنبه

جشـــن طبیعــت نوشتـــان بــــاد...

بوی خورشید و عطر گندمزار
در رگ خاک خفته جاری شد
بر زمین می دمد طلایه نور
باز اینجا، هوای بهاری شد

ابر سرخوش، نسیم آبستن
برف دی را ز بام می روبند
جشن میعاد باغ و باران است
نرگس و ژاله جام می کوبند!

صبح تابان به پنجۀ خورشید
سفره گسترده تا به سینۀ کوه
شام تیره نماند و سرما هم
خنده آمد به لب پس از اندوه

خیز و با من در طرب بگشای
سبزه در آب و سکه احسان کن
پای کوبان به دشت و صحرا شو
باغ دل را به سیب مهمان کن...!