عجب تب کرده دنیای ست
و گل های محبت زرد و بیمارند
کبوتر را به جرم عشق می رانند
به مسلخ می برند
بال پرستو را
به تکفیرش
نماز خوف می خوانند!
عجب تب کرده دنیای ست
دگردر حوض کوثر،کس نمی جوید تسلایی
همه... اطهر به قرآنند!
مسلمانی نمی گیرد دگر دست مسلمانی
همه...کافر به ایمانند!
عجب تب کرده دنیای ست
و گل های محبت زرد و بیمارند
کسی باید...کسی باید
طبیبی ،مرهمی باشد
کسی باید
دلش را
عالمی باشد...
کاش می شد نبض گل ها را شنید
با پر پروانه ها پرواز کرد
کاش می شد روزهای رفته را
با سلام دیگری آغاز کرد
کاش می شد از سیاهی ها گذشت
بر سپیدی ها دری دیگر گشود
کاش می شد عشق را در خانه برد
روی تار و پود آن هردم غنود
کاش می شد چشم ها را بست و رفت
با قناری ها به شیدایی رسید
در میان باغ های خاطره
طعم خوب مهربانی را چشید
کاش می شد خنده های سرد و تلخ
شهد شیرینی به کندویت شوند
مهربانی ،همدمی گلبرگ ها
زینتی بر جعد گیسویت شوند
کاش می گفتم بسی ای کاش ها
تا دمی آسوده گردم زین محال
خوب می دانم ،کسی در بند نیست
می رود این هم ،فراسوی خیال!

آه ای تنهاتر از آغوش شب
در کدامین خانه پیدایت کنم
همچو تن پوش زمستان در خیال
هر شبان گاهان،تمنایت کنم
چشم فردای مرا امید کو
گر تو پنهانی و من در جستجو
هیچ می دانی بر این دیوارها
رازها بنوشتم از تو،مو به مو
هیچ می دانی که من ققنوس وار
هر شبی تا صبح در خاکسترم
این که می گویم یقین افسانه نیست
سرد چون گور است شب ها، بسترم
باز من بی تو خموشم چون سکوت
بر درخت خشک من یک برگ نیست
باز می خواند مرا آوای قو
در نوایش نغمه ای جز مرگ نیست