۱۳۸۹ بهمن ۳, یکشنبه

مادر اینجا...

با الفبای ساده می خواندم
دفتر ی دیگر از چم استاد
تا رسیدم به واژه ی غربت
لرزه بر جان و پیکرم افتاد


تار شد چشم و دل تنوره کشید
غصه اشکی به دفترم پاشید
آسمانم ستاره پنهان کرد
تاشدم، بسته شد در خورشید




یادم آمد به ظهر فصل بهار
سینه ام تنگ و خانه ام غم داشت
سخن از رفتن و بریدن بود
ماد ر اما...پیاز گل می کاشت!



پیچکی کنج نهر آب حیاط
سایه می جست و شانه می سابید
عنکبوتی به رسم و شیوه ی خویش
ساز و برگ شبانه می تابید



چشم بستم به کار بود و نبود
دل زدم تا هزار ها فرسنگ
کوله باری که در سرم جا داشت
ناگهان کله زد به سینه ی سنگ
***


مادر، اینجا به من زمین دادند
گوشه ای از ،بهشت رویایی
ای بدک نیست به کار مشغولم
دست و پا می زنم به تنهایی


حال من خوب ولی کمی ماتم
خواب دیدم دوباره ...یا کابوسٕ؟
خواب دیدم که تو...زبانم لال
زنده باشی و من شوم پابوس


مادر اینجا سبد سبد گیلاس
خوب و بهتر ز باغ ما آنجاست
سرخ و پر آب و قد زردآلو!
مزه اما...نه مثل خانه ی ماست


مادر اینجا همیشه تاریک است
ساکن شهر خواب و دیوارم
مردم اینجا چه زود می خوابند
شب سرآمد،هنوز بیدارم


مادر اینجا مرا ملالی نیست
غم گران است و غصه ارزانی ست
مهربان تر ز مادر است دکتر
هر شب اینجا، به رسم مهمانی ست!


مادرم غصه ام دو چندان باد
می دهم کین چنین ترا آزار
شرم دارم بگویمت، اما...
خسته ام، خسته از در و دیوار


هیچ نظری موجود نیست: