۱۳۹۰ بهمن ۱۱, سه‌شنبه

افسوس مخور، مگو اگر ،کاش

با خود سفری به بیکران کن
آن سوتر خود گلی نشان کن


از پیله درآ و جان تکان باش
پروانه وشی...درآسمان باش


شمعی به حضورشب بیفروز
تا روز شود ترا دل افروز


منشین بر سایه گفتگو کن
آنسوتر خویش جستجوکن


بر خاطره ها بکش کمی دست
لبخند بزن،اگر کسی هست


همسایه ی خلوت خودت باش
افسوس مخور،مگو اگر،کاش


امروز بیا و آفرین شو
از حلقه گذر کن و نگین شو


با عشق بکن تو مهربانی
این رسم دل است و زندگانی






۱۳۹۰ بهمن ۱, شنبه

درباب ازادی...



آزادی تنها زندانی حکومت هاست


برای رسیدن به گنج آزادی،باید اول مار را گرفت...


آدم و حوا،اولین انسان هایی بودند که حق آزادی 
از آن ها سلب شد


آزادی قصری ست که به محض  وارد شدن،تخریبش می کنیم


آزادی پرنده نیست که به دامی بنشیند،پرواز است، باید آموخت
*

۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

من از نسل حوای...

در این عصر بیتاب فواره ها
یکی آشنا بوی دریا کجاست
یکی از بزرگان روشن تبار
یکی از حریفان رویا، کجاست

من از نسل حوای بی آدمم
که درمانده تنها در این چند و چون
زمانم به تعبیر ساعت خراب
به پهنای هستی دلم پر زخون

من از نسل حوای در آتشم
که می سوزم از مکر شیطان هنوز
همانم،همانی که از دیرباز
به شب وصله زد دامنم پینه دوز

من از نسل حوای دیوانه ام
که سیب دلم را به نان داده ام
همانجا که پایم به تاریخ خورد
همانجا به تقویم جان داده ام

کجایید شیران روز نبرد؟
که پای شتابم به زانو شکست
شما ای نشسته به فواره گیج
کسی در میان شما.مرد هست؟!



ژاله ابیض

زیر خاکی...

وقت رفتن
تمام بغض هایم را هم با خود خواهم برد
شنیده ام این روزها
زیر خاکی را بهتر خریدارند...!

دو چشمت...

دو چشمت مست تر از باغ انگور
نگاهت روشنای آتش دور
لبت چون غنچه ی نورسته نمناک
به جان باغبان افتاده زنبور

سیب

اولین جرم انسان


چیدن یک سیب بود...!