۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه



بچرخان و بگردانم

گسست آخر ز پای دل کمند اختیار امشب
به دریا رو نهادم من،به خویشم واگذار امشب

زبس که ساده دل دادم به باورهای مستانه
رها می خواهم این دم را،زاحوال خمار امشب

ز یار و یاد و باورها دلم انبوه اندوه است
ببار ای ابر باران شو،که شویم این غبار امشب

چنان از گریه لبریزم در این سرداب بی حاصل
به دریا هم نمی گنجد،نگاه سوگوار امشب

بیا ای خسته از انسان در این منظومه ی تکرار
به رقص سایه ها بنشین، به سایه دل سپار امشب

چنان می خواهمت از جان،که ماهی آب دریا را
توگر می خواهیم از دل،زمستان کن بهار امشب

بگردان و بچرخانم چو آتشدان به دور خویش
سپند و کندر دل را بسوزان بی قرار امشب

۱ نظر:

ناشناس گفت...

با سلام
این غزل بی نظیر و بی همتا ست از غزلیات حافظ و سایه هیچ کم ندارد
چنین غزلی را می توان هزاربار خواند و سیری نگرفت
عمر شاعر درازباد