۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه


یک عمر گذشت و خود ندانم
خورشیـد کـدام آسمانـم

با هر که پریدم او پرم سوخت
شک دگری به باورم دوخت

زد لاف ز عشق و عاشقم کرد
رنگین چو گل شقایقم کرد

خون کرد دل و به دامنم ریخت
روزم به سیاهی شب آویخت

میخانه و خانه واژگون خواست
لیلا شدم اوزمن جنون خواست!

من سوختم و به باد رفتم
او رفت و منم ز یاد رفتم

اکنون من و سینه ی پر از گور
خالی ز نوای شور و ماهور

می پرسم از این و آن نشانم
خورشید کدام آسمانم...؟




هیچ نظری موجود نیست: