یک عمر گذشت و خود ندانم
خورشیـد کـدام آسمانـم
با هر که پریدم او پرم سوخت
شک دگری به باورم دوخت
زد لاف ز عشق و عاشقم کرد
رنگین چو گل شقایقم کرد
خون کرد دل و به دامنم ریخت
روزم به سیاهی شب آویخت
میخانه و خانه واژگون خواست
لیلا شدم اوزمن جنون خواست!
من سوختم و به باد رفتم
او رفت و منم ز یاد رفتم
اکنون من و سینه ی پر از گور
خالی ز نوای شور و ماهور
می پرسم از این و آن نشانم
خورشید کدام آسمانم...؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر