این همه باغ که من در دل وجانم دارم
ترسم آخر همه اش را به خزان بسپارم
بس که اندوه مرا ابر دلم باریدست
غرق واگویه ی شوراب شده دیوارم
از غم و دوری و حیرانی من هیچ مپرس
فرض کن فاخته ام، مرغک بوتیمارم
بند ناف دل و جانم نبریدند زهم
که به تکرار به پروانه شدن ناچارم
شب بارانیم و در طلب خورشیدم
کی بتابی ز برت قوس و قزح بردارم؟
ترسم آخر همه اش را به خزان بسپارم
بس که اندوه مرا ابر دلم باریدست
غرق واگویه ی شوراب شده دیوارم
از غم و دوری و حیرانی من هیچ مپرس
فرض کن فاخته ام، مرغک بوتیمارم
بند ناف دل و جانم نبریدند زهم
که به تکرار به پروانه شدن ناچارم
کی بتابی ز برت قوس و قزح بردارم؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر