امروز را
بر پتک ثانیه ها به دار می آویزم
و در چادر سیاه شب
تا گورستان دیروزبدرقه می کنم
شما را نمی دانم
اما من، هر روز
قسمتی از جغرافیای تنم را به تاریخ می سپارم
تا در فردای ناگهان
در گوشه ای از خاک وطن
سنگ نبشته ای شود به یادگار
آنجا را نمی دانم،اما اینجا
دست های دوستی ،همچنان سردو بی چراغند
و می دانم
چمدانی را که دیروز بسته بودم
تا فردا باز نخواهم کرد
و هنوزهم
با کلید خاطرات دیروز
قفل تنهایی امروزم را باز می کنم
وبا امید و عشق
سرـ زندگی را گرم کرده ام
کسی چه می داند
شاید فردا
جفت شش بیاید...!
بر پتک ثانیه ها به دار می آویزم
و در چادر سیاه شب
تا گورستان دیروزبدرقه می کنم
شما را نمی دانم
اما من، هر روز
قسمتی از جغرافیای تنم را به تاریخ می سپارم
تا در فردای ناگهان
در گوشه ای از خاک وطن
سنگ نبشته ای شود به یادگار
آنجا را نمی دانم،اما اینجا
دست های دوستی ،همچنان سردو بی چراغند
و می دانم
چمدانی را که دیروز بسته بودم
تا فردا باز نخواهم کرد
و هنوزهم
با کلید خاطرات دیروز
قفل تنهایی امروزم را باز می کنم
وبا امید و عشق
سرـ زندگی را گرم کرده ام
کسی چه می داند
شاید فردا
جفت شش بیاید...!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر