اینجا غروبی تیره تر از فصل پاییز
چادر زده تا مرزهای بی کرانه
می کوشم از این بندها بگریزم اما
کس نیست تا شمعی بیفروزد شبانه
در دشت های جان من انبوه انبوه
امید می روید ولی باران نپایید
دستی نیامد تا علف ها را بچیند
ابری به خاک خشک ما، لب را نسایید
ای کاش می شد پرده ها را می دریدم
می شد...تمام شیشه ها را می شکستم
از پنجره ،از روزن و از هر چه دیوار
پا تا به سر عریان به تاقی می نشستم
فریاد می کردم که ای مردم کجایید
اینجا کسی پیدا و پنهانش یکی شد
شوریده سر ،رقصنده پا ،از جان گذشته
از قصر هارون جست و آمد برمکی شد
افسوس افسوس از خموشی های ساحل
کس نیست دیگر دل به دریاها سپاریم
امواج بی جان ،صخره تنها ،برکه ها خشک
بشکن سـد صدساله را، باید بباریم!
باید لباس کهنه را از تن برآریم
دور از تمام مرده باد و زنده بادا
باید دوباره آتشی افروخت، رقصید
دل را به دریا زد ، به دریا زد، به دریا...
چادر زده تا مرزهای بی کرانه
می کوشم از این بندها بگریزم اما
کس نیست تا شمعی بیفروزد شبانه
در دشت های جان من انبوه انبوه
امید می روید ولی باران نپایید
دستی نیامد تا علف ها را بچیند
ای کاش می شد پرده ها را می دریدم
می شد...تمام شیشه ها را می شکستم
از پنجره ،از روزن و از هر چه دیوار
پا تا به سر عریان به تاقی می نشستم
فریاد می کردم که ای مردم کجایید
اینجا کسی پیدا و پنهانش یکی شد
شوریده سر ،رقصنده پا ،از جان گذشته
از قصر هارون جست و آمد برمکی شد
افسوس افسوس از خموشی های ساحل
کس نیست دیگر دل به دریاها سپاریم
امواج بی جان ،صخره تنها ،برکه ها خشک
بشکن سـد صدساله را، باید بباریم!
باید لباس کهنه را از تن برآریم
دور از تمام مرده باد و زنده بادا
باید دوباره آتشی افروخت، رقصید
دل را به دریا زد ، به دریا زد، به دریا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر