۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

من
در انتظار تقسیم خورشید
بدست شب باوران 
نخواهم ماند
من...
قد خواهم کشید
واز تمام حصارها و دیوارها
بلندتر خواهم شد
و آفتاب را که سهم من است
به خانه خواهم آورد
و چشم تمام خفاشان شهر را
به تماشا بخیه خواهم زد

۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

تا زمانی که مشغول سنگ پرانی بسوی یکدیگر هستیم،هیچ پرنده ای جرعت پرواز نخواهد داشت...

بس هوا تیره و سنگین شده از بوی کباب

عجبی نیست اگر،پر نکشیدست عقاب

دست توفان درـ این باغ چه شب ها که شکست
تا دگر برنتراود زگلی بوی گلاب

نه امید ثمری ماند و نه پیک سحری
کس نیاموخت کجا،گاه شراب است و کتاب

چه بهاران که خزان گشت و نبارید نمی
از دل سنگ،تراویده مگر قطره ی آب؟


عجبی نیست اگر ،گنج به ویرانه نماند
همه بردند زما،یا که نمودند خراب

چه تقلا کنی ای ملک به آبادی خویش؟
کدخدایان همه خوابند به رویای سراب!


۱۳۹۱ مهر ۲۱, جمعه

آه اگر می شد
نیشتری برداشت
و تاول قرن های نفرینی را شکافت
و زمین را واداشت
که تاریخ را استفراغ کند
تا...
درختان اخته بخشکند
چشمه ها بجوشند
بنفشه ها برویند
آه اگر می شد...

۱۳۹۱ مهر ۱۱, سه‌شنبه

بیچاره آن کسانی که 
در لجنزاری که خود ساخته اند
به دنبال مروارید می گردند...!
پیروزی از آن کسی ست که
آرزوهایش را به هدف تبدیل کند