۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

تا زمانی که مشغول سنگ پرانی بسوی یکدیگر هستیم،هیچ پرنده ای جرعت پرواز نخواهد داشت...

بس هوا تیره و سنگین شده از بوی کباب

عجبی نیست اگر،پر نکشیدست عقاب

دست توفان درـ این باغ چه شب ها که شکست
تا دگر برنتراود زگلی بوی گلاب

نه امید ثمری ماند و نه پیک سحری
کس نیاموخت کجا،گاه شراب است و کتاب

چه بهاران که خزان گشت و نبارید نمی
از دل سنگ،تراویده مگر قطره ی آب؟


عجبی نیست اگر ،گنج به ویرانه نماند
همه بردند زما،یا که نمودند خراب

چه تقلا کنی ای ملک به آبادی خویش؟
کدخدایان همه خوابند به رویای سراب!


۱ نظر:

ناشناس گفت...

Afarin. zibast.