گویند ز گل زاده پری وار منم
سرمایه ء آسمانیم ، چار* منم
می پرسدم این آینه اما به شگفت
از چیست چنین گمشده و خوار منم
گویند مرا ز آمدن رازی هست
رفتیم اگر، دوباره آغازی هست
گویند به هر خانه در بازی هست
گم گشته کسی نیست و پروازی هست
افسوس که زان سریر پاک افتادیم
ره پیش نبرده بر مغاک افتادیم
بس با دل و کودک درون جنگیدیم
میرنده شدیم و سینه چاک افتادیم
نه پیله تنیدیم و نه پروانه شدیم
نه همسفر خویش و نه بیگانه شدیم
نه دمخور فرزانه نه دیوانه شدیم
آدم نشدیم و دیو افسانه شدیم...!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر