۱۳۹۲ تیر ۲, یکشنبه

شاه زاده پرسید: پس آدم ها کجایند؟
و گل پاسخ داد:

چون آن ها بی ریشه هستند
 باد براحتی می تواند باخود
 به اینور و آنور ببردشان
 و این
 درد بزرگیست...!(از کتاب شاهزاده کوچولوی آنتوان دوسنت اگزوپری)

۱۳۹۲ تیر ۱, شنبه

سینه چون آتشفشانی پر خروش
می کشد تابوت تنها را بدوش
آنچنان می سوزد این بی بار و بر
گر به دریا افکنم آید به جوش...

۱۳۹۲ خرداد ۳۱, جمعه

۱۳۹۲ خرداد ۳۰, پنجشنبه


آقای رئیس جمهور محبوب دیگران
من نه به شما و نه به هیچکس دیگری رای داده ام اما چون
 یک  ایرانی خارج از کشورهستم همه به من هم تبریک
 می گویند واز این روی  دچار ستمی مضاعف شده ام و
بعنوان یک ایرانی به زعم شما بیرون از گود  و بیخبر ازاوضاع ایران
 و گاهی هم جنگ طلب و اندکی هم وطن فروش وهمیشه
 نوکر اجنبی به همین دلایل با شرمنده گی خواسته های حداقلی دارم
 امید است که در هشت سال آینده به آن ها رسیدگی کرده
 و در آخرین روزهای ریاست جمهوریتان به رئیس جمهور
آینده که باز هم منتخب من نخواهد بود گوشزد کنید:  
۱ـ در سازمان ملل لطفن به دیگران فحش ندهید، چون شما
 سالی یکبار اینکار را می کنید و جوابش را ما هر روز می گیریم.
۲ـ لطفن با کت و شلوار برای ایراد سخنرانی در پشت
میکروفون قرار بگیرید تا مردم اینجا ما را با عرب ها اشتباه نگیرند.
۳ـ به همراهانتان سفارش کنید موقع گردش و یا خرید با مردم
 معترض سرشاخ نشده و گیس و گیس کشی و پلیس بازی نکنند
 تا اگر به هر دلیلی سروکارمان به پلیس افتاد با ما محترمانه برخورد کنند.
۴ـبرای سفرا یتان خانه های استخردار اجاره کنید که هروقت هوس زیرآبی
 رفتن کردند همانجا در پشت درهای بسته اینکار را بکنند تا اینجا ما
 را در استخرهایشان با دوربین های مداربسته تا فیهاخالدونمان را تحت کنترل قرار ندهند.
۵ـ لطفن قبل از سفر شکم همراهانتان  را حسابی سیر کنید تا در لابی هتل
 با چنگ و دندان به جان گوشت بوقلمون و لنگ مرغ  نیفتاده وباعث
 تفریح و سرگرمی میهمانان و مستخدمین نشوند .
۶ـ شما را به همین حداقل ها سوگند با درنظر گرفتن این خواسته ها بیش
 از این مایه شرمساری ما ایرانیان خارج گود که با جان و دل تلاش می کنیم وارد گود بشویم ،نشوید.

۱۳۹۲ خرداد ۲۹, چهارشنبه

لطفن یک صندلی اینجا بگذارید
می خواهم کمی فکر کنم...!


۱۳۹۲ خرداد ۲۸, سه‌شنبه

قهرمانی نیست، پس زنده باد پهلوان پنبه ها!

 بسلامتی رئیس جمهور محبوب دیگری در ایران با مهر و تایید میلیون ها ایرانی داخلی  و
 خارجی  انتخاب شد و روسیاهی ماند برای آنانیکه شریک جرم نشدند!!
(هر چند ایشان در اولین نشست خبری آب پاکی روی دست رای دهندگانشان ریختند).
همواره چنین بوده، مردمی که بیشترین هزینه ها را چه با  جان عزیزان و مال و آبروی 
سالیان جوانی از دست رفته پرداخته اند وچه از سر اجبار، ترک یار و دیار کرده اند، باید
 چوب دوسرطلای جماعتی باشند که از دست مادر ناتنی شبانه روز بیشترین آه و ناله و
 گله و شکایت ها را می کنند  اما درست سربزنگاه باز به دامان همان زن بابایی پناه می برند
 که شب و روزشان را سیاه کرده و نمی گزارد حتی برای لحظه ای آب خوش از گلویشان پایین برود.
براستی ما ایرانیان چگونه موجوداتی هستیم ؟ آیا مشکل ما، ریشه در اخلاق و فرهنگ ما دارد
 یا  جنسمان سوای همۀ مردم دنیاست ؟ در زمانی که می شود با یک حرکت  دیوارهای ویرانه ای
 را که میرود برسرشان فروریزد با تمام توان تلاش می کنیم که سرپا نگهداریم و گاه،
 خانه ایی بتونی را با دینامیت به هوا می فرستیم واز ویران شدنش هورا می کشیم
 و بهم تبریک میگوییم.
تاریخ ایران سرشار از حوادث خونین و کشت و کشتار و بگیر و ببند از سوی
 کشورهای بیگانه است و در بیشتر مواقع هم دشمن به کمک خود ما ایرانیان!
 برما پیروز شده و ده ها و صدها سال در آنجا اطراق کرده و سوزانده و کشته
 وخورده و برده و این پرسش همیشه در ذهن عده ای کاوشگر بی پاسخ مانده
 که دشمن چگونه توانسته با ساز و کاری اندک بر ملتی با سابقه طولانی زیست
 محیطی ومراودات تجاری وفرهنگی با همسایگان و ماورای مرزها و شناخت
 آداب و سنن کشورهای گوناگون به این آسانی چیره شود، آیا چون ما ملتی
 پراکنده، ترسو، ناکارآمد ،فرصت طلب ، خود بین و درپی سود و زیان خود هستیم
 یا اینکه ملتی یکپارچه ،شجاع ، متفکر و دلسوز و از جان گذشته؟
 با پوزش از تمامی شما ، من گزینه اول را نزدیکتر به خودمان می بینم!
وقتی به احوال و رفتار ایرانیان خارج نشین پیرامون خود و دیگر کشورها
 نگاه می کنم و می بینم که چگونه سعی می کنند با هر مشقتی که  هست
پولی پس انداز کرده تا برای خود کسب و کاری راه انداخته و به اصطلاح 
آقا و خانم!  خودشان باشند تا مجبور به آموختن و همکاری با مردم کشور
 میزبان نشوند و اگر نگویم همه، اما درصد بالایی از تحصیل کردگان ما در
 خارج، یا راننده تاکسی هستند  ویا دارنده کیوسک و یا، مهمان دولت میزبان !
 و این همه برای این است که اول از همه  تلاش اندکی برای یادگرفتن زبان و
 قانون و آداب و فرهنگ زندگی در غرب را می کنند و به همین دلیل  هم،
 ازهمراهی   و همکاری با آنان سرباز زده و رانندگی تاکسی و فروشندگی
در کیوسک های تنگ و تاریک را ترجیح داده و در یک کلام ، تیمی تک نفره
 تشکیل داده اند و اگر هزار سال دیگر هم در خارج زندگی کنند و اسمشان را
 ازاسکندر به (الکساندر) واز صدیقه به ( سالی) تغییر بدهند بازهم در زمانی
که لازم باشد همان اسکندرکله پوک وهمان صدیقه مشنگ که بودند هستند و
 از همجواری با غرب، فقط سگ نگهداری را یاد گرفته اند و بوتاکس کردن
 لب و گونه و تاتوی چشم و ابرو را و تا زمانی که این رویه را پیش می بریم
وصادقانه به اصلاحات اخلاقی خویش نمی پردازیم،نمی توانیم اصلاحات دیگری
 را در سطح کشور انجام داده وچشم امید به ظهورقهرمانانی همچون
 ستارخان و باقرخان و ابومسلم خراسانی بدوزیم،پس تا آن زمان،
 زنده باد پهلوان پنبه ها تاریخی!

۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

حال که،
گوی غلطانی این خاک جان عزیز
درصبح این قرار
با بذر صد بهار
بر تو نهاده شد
ای خام پخته خوار
پیمان شکن مباش
شاید در این مجال
گل های پامچال
جایی به پا شوند
جایی،
 اگر تمیز...




۱۳۹۲ خرداد ۲۴, جمعه

ما از سر یأس دست به کاری نزنیم
با دشمن - دوست حرف یاری نزنیم
گفتند بهار است و بهاری شده ایم
بر مرگ بنفشه مهر آری نزنیم...!

۱۳۹۲ خرداد ۲۳, پنجشنبه

غم نیست اگرکه نرخ نان، جان شده است
گرگی  به لباس بره  چوپان شده است?
این غصه مرا کشت که می بینم باز
ایران من اشغال انیران شده است!

۱۳۹۲ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

پرنده ای که پرواز را نیاموخته باشد
یا در قفس خواهد مرد
یا با شلیک گلوله صیاد...!

۱۳۹۲ خرداد ۲۰, دوشنبه

۱۳۹۲ خرداد ۱۸, شنبه

اسباب دوستی ،
اینجا فراهم است
اما حضور دوست، 
گویا کمی کم است..!

۱۳۹۲ خرداد ۱۷, جمعه

آهای همسایه
کمی آرامتر

ما خوابیم هنوز...!

۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

در چراگاهی که گوسپندانش
به چریدن در میان خار و خس عادت کرده باشند
همان به که بجای دعای باران و طراوت سبزه ها
به نیش عقرب های بیابان گرفتار آیند...!

۱۳۹۲ خرداد ۱۳, دوشنبه

پنجره را باز مکن...

قصۀ تکرار مگو

مویه مزن بدفترم

تلخی افسوس مشو
بیش مکن مکدرم

این همه بر شیار دل 
خیش مکش،دانه مکار

وسوسه در کار مکن 
دور شو از برابرم

خانه پرهیز مرا
در مشکن، پرده مدر

دست طلب ساز مکن
چنگ مزن به باورم

آه  کجا گرم کند
ریشۀ سرما زده را

باز مکن پنجره را
من به بهار کافرم...