۱۳۹۲ تیر ۳۰, یکشنبه

 جنگل مولا...!

 ناظم مدرسه چهارم آبان زنی بود با قد متوسط و کت و دامن نوک مدادی 

 که از بس آن را شسته و اتو زده و پوشیده بود برق اتو را می شد
 از روی لباسش دید.
 هرصبح مانند یک نظامی با خط کش چوبی در دست ازصف کلاس
 اولی ها تا ششمی ها سان می دید و بدا به حال کسی که یقه سفید
 روپوشش کج نشسته و یا زیرناخنش کمی کثیف و یا بلند بود با همان خط کش
 نوازشی به پشت و بازو و گاهی هم کف دست بچه ها میداد
 و چون من ناخنم کوتاه و تمیز و یقه ام مرتب بود و اوطبق
عادت هیچ کس و هیچ چیز را از نظر دور نداشت،
 بخاطر موهای بلند و پرپیچ و تابم به من می گفت جنگل مولا!
هر چند هنوزهم نمی دانم جنگل مولا کجاست و از آن سال ها
 جز خاطره ای گنگ چیزی به یادگار نمانده اما هر وقت موهایم
 را شانه می زنم  صدای ناظم مدرسه را می شنوم
که به همراه قهقۀ بچه ها از راه آب وان حمام از من دورو دورتر می شوند!!

هیچ نظری موجود نیست: