کودکی
فارغ از قال و مقال خانه
پستان مادر را می مکید و
با چشمان ده قیراطی اش
در دوردست ها
زنی سبکبال را می دید
که تمام شهررا لبخند زنان سلام می گفت
و به دخترانش
مرگ قیصر را بشارت می داد...!
فارغ از قال و مقال خانه
پستان مادر را می مکید و
با چشمان ده قیراطی اش
در دوردست ها
زنی سبکبال را می دید
که تمام شهررا لبخند زنان سلام می گفت
و به دخترانش
مرگ قیصر را بشارت می داد...!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر