۱۳۹۰ آذر ۲۲, سه‌شنبه

مقصد کجاست؟


شور آبــــاد، ژاله ابیض



حسی که به دل هست و کمش هست زیاد
عشق است که پنهان شده در پستوی یاد


کافـیست تلنـگری،نـگاهی، دسـتی
تا نان و نمک خوری در این شورآباد





ژاله ابیض

ای عشق...


دیدم که خزان نه وقت باغ است
نه جام و طرب به بار و داغ است


گفتم مددی ز عشق گیرم

دیدم که خودش پی چراغ است



ژاله ابیض

پــاییــز وطـــن



بازهم پاییز و رگبار تگرگ
روی باغ خیس و فرش زرد برگ

کوچ مرغان مهاجر باشتاب
تخته نرد صخره با امواج آب

ابرهای آسمان چون سینه ریز
بوسه های تندر و باران تیز

گردش گندم به چرخ آسیاب
خواب ریشه،مستی گل در گلاب

ناز ابریشم به دست پیله ور
بوی نان و عطر چای و نقل تر

شرشرباران چو طبلی خوش نواز
رقص پیچک ها و چتر نیمه باز

بانک مرد دوره گردی شادخوار
در کنارش دیگ سیرابی به بار

این تماشای خیال انگیز من
یادمانی زنده در دل از وطن




ژاله ابیض

پــاییــز در غــربت...

طبل باران نمی زند ضربی
جوی آبی نمی شود جاری

چشم یلدای آسمان تیره
می وزد باد سرخ تاتاری

کوچه خالی و خانه ها دلتنگ
شاخه ها بی پرنده،بی آواز

سایه ها را کشیده بر دیوار
بوم نقاش شهر بی پرواز

نه نوای ترانه شورانگیز
نه سرودی به گوش پنجره ای

شاعری رفت و یک غزل نسرود
دفتری ماند و بغض حنجره ای

جشن توفان به سوگ گلزار است
این هیاهو که می رسد از دور

باغبان هم به کنج خلوت خویش
می نشیند چو مرده ای در گور

هست اینسان خزان غربت ما
سرد و بی رحم و ساکت و عریان

ای که خاک وطن ترا جای است
هر که دیدی سلام ما برسان







ژاله ابیض

افـــوس...



نه پیله تنیدیم و نه پروانه شدیم
نه همسفر خویش و نه بیگانه شدیم
نه دمخور فرزانه نه دیوانه شدیم
آدم نشدیم و گرگ افسانه شدیم


ژاله ابیض

































برای دوباره ســـبز شــدن...

برای دوباره سبز شدن 


نیازی به اجازه ی ملخ نیست!

پــاورچین...



گوشم از زمزمه ی عشق تهی ست


و دلم می شنود


که کسی پاورچین


تا در خانه دوید


گفتگوی درو چشم است هنوز...



ژاله ابیض
























فیلسوف...

روزهای تنهایی، همه فیلسوف می شویم...!











کفش آهنین...




برای رسیدن به هدف،به کفش آهنین نیازی نیست


عزم آهنین باید...
ژاله ابیض