۱۳۹۰ آذر ۲۲, سه‌شنبه

پــاییــز در غــربت...

طبل باران نمی زند ضربی
جوی آبی نمی شود جاری

چشم یلدای آسمان تیره
می وزد باد سرخ تاتاری

کوچه خالی و خانه ها دلتنگ
شاخه ها بی پرنده،بی آواز

سایه ها را کشیده بر دیوار
بوم نقاش شهر بی پرواز

نه نوای ترانه شورانگیز
نه سرودی به گوش پنجره ای

شاعری رفت و یک غزل نسرود
دفتری ماند و بغض حنجره ای

جشن توفان به سوگ گلزار است
این هیاهو که می رسد از دور

باغبان هم به کنج خلوت خویش
می نشیند چو مرده ای در گور

هست اینسان خزان غربت ما
سرد و بی رحم و ساکت و عریان

ای که خاک وطن ترا جای است
هر که دیدی سلام ما برسان







ژاله ابیض

هیچ نظری موجود نیست: