مهربان یار
وقتی از دشت های دور
عبور می کنی
برایم کمی گل بابونه بچین
وخوشه ای گندم بیار
حریق دیروز

تمام باغ را با خود برد
و قارقار کلاغان مترسک سوار
به گوش می رسد هنوز
اینجا...
زبان عاطفه سنگین
و دستان نوازش کوتاهند
بیا و مشتی عشق
بر این مزرعه بپاش...
۱ نظر:
عالی ... مانا و نویسا باشید
ارسال یک نظر