۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

مهربان یار

وقتی از دشت های دور
عبور می کنی

برایم کمی گل بابونه بچین
وخوشه ای گندم بیار

حریق دیروز


تمام باغ را با خود برد

و قارقار کلاغان مترسک سوار
به گوش می رسد هنوز

اینجا...

زبان عاطفه سنگین
و دستان نوازش کوتاهند

بیا و مشتی عشق
بر این مزرعه بپاش...

۱ نظر:

پریچهر گفت...

عالی ... مانا و نویسا باشید