گویند ز گل زاده پری وار منم
سرمایه ء آسمانم و چار* منم
اما به شگفتم هر شب از آینه ها
پرسند چه شد؟ که این چنین خوار منم
گویند مرا ز آمدن رازی هست
رفتیم اگر، دوباره آغازی هست
گویند به هر خانه در بازی هست
گم گشته کسی نیست و پروازی هست
افسوس که زان سریر پاک افتادیم
بدخوی و دژم ره ضحاک افتادیم
گرگیم و عجب نیست بر این سفرهء خون
از منزلت خویش به خاک افتادیم
نه پیله تنیدیم و نه پروانه شدیم
نه همسفر خویش و نه بیگانه شدیم
نه دمخور فرزانه نه دیوانه شدیم
آدم نشدیم و دیو افسانه شدیم...!
چار*: شایسته و سزاوار(ناظم الاطبأ)
سرمایه ء آسمانم و چار* منم
اما به شگفتم هر شب از آینه ها
پرسند چه شد؟ که این چنین خوار منم
گویند مرا ز آمدن رازی هست
رفتیم اگر، دوباره آغازی هست
گویند به هر خانه در بازی هست
گم گشته کسی نیست و پروازی هست
افسوس که زان سریر پاک افتادیم
بدخوی و دژم ره ضحاک افتادیم
گرگیم و عجب نیست بر این سفرهء خون
از منزلت خویش به خاک افتادیم
نه پیله تنیدیم و نه پروانه شدیم
نه همسفر خویش و نه بیگانه شدیم
نه دمخور فرزانه نه دیوانه شدیم
آدم نشدیم و دیو افسانه شدیم...!
چار*: شایسته و سزاوار(ناظم الاطبأ)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر