خورشید می پاشد طلا بر شاخ عناب
بال نسیمی می برد برف زمستان
زآنجا که می زاید زمین،هر روز سهراب
باران ز هر سو بند گیسو را رها کرد
این مژده را باید که تا دریا رسانیم
باور نکن مرگ شقایق را تو از باد
باید دوباره شاپرک ها را بخوانیم
باید دوباره پر زدن تا کوه سیمرغ
از کرکس و کفتارها باید نترسیم
هرجا افق سرزد،کلید صبح آنجاست
آنجا بیا تا حال همدیگر بپرسیم
درباده ی شب نیست دیگر جرعه ای بیش
امشب بیا تا صبح فردا همنشین باش
شاید مجال دیگری ما را نباشد
ای آخرین شرقی،تو مارا آخرین باش
.jpg)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر