۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه


یک عمر گذشت و خود ندانم
خورشیـد کـدام آسمانـم

با هر که پریدم او پرم سوخت
شک دگری به باورم دوخت

زد لاف ز عشق و عاشقم کرد
رنگین چو گل شقایقم کرد

خون کرد دل و به دامنم ریخت
روزم به سیاهی شب آویخت

میخانه و خانه واژگون خواست
لیلا شدم اوزمن جنون خواست!

من سوختم و به باد رفتم
او رفت و منم ز یاد رفتم

اکنون من و سینه ی پر از گور
خالی ز نوای شور و ماهور

می پرسم از این و آن نشانم
خورشید کدام آسمانم...؟




۱۳۹۱ اردیبهشت ۸, جمعه



نفرینت مستجاب باد مادر...

باورکردن ان ها، مشکل نیست مادر
آن هایی که در برابر چشم هزارانی دیگر،
زنده زنده یک دیگر را پوست می کنند و بعد
برای مرده ی هم هورا می کشند...
باور کردن آن ها مشکل نیست مادر
که من از همان جایی می آیم که همه برای
رسیدن، همدیگر را زیر پا له می کنند تا جا برای 
لگدپرانی های بیشتر داشته باشند...
پیدا کردن آن ها اصلن مشکل نیست 
که چون خفاشان دام گستران شب اند و منکران روز،
همانگونه که شیارهای انتظار بر صورتت را،
همانگونه که چشمان به در آویخته ات را، آن ها، تشنگان قدرت اند
 و دامن آلودگان خون...
آن ها را چه به گل لاله عباسی که بر خاک افتادو پژمرد.
به آنان  چه که دستان چروکیده ی تو هر شب گیسوی پرده را
 در چنگ می فشارد واز پنجره ی تنهایی خود ،نظاره گر این راه
 بی پایان است.آن ها چه می دانند که آغوش تو چه بویی دارد!
آنان در میان شعله های خشم و کینه خود
در انتظار استخوانی از تو به انتظارند،تا به دست گرفته
 و در برابر چشمان دنیا اشک تمساح بریزند وازآن
 پلی بسازند تا به مرداب متعفن قدرت رسیده تا بتوانند
دوباره و دوباره ودوباره فرزندان ترا در آن زنده بگور کنند.
آنان چه می دانند که تو ،از این ترفندها بدوری
و برای در آغوش کشیدن فرزند،هر شب تا سپیده به مناجات
مشغول و بانیان این دوری و جدایی را ،به عذابی بزرگتر از درد غربت وعده می دهی
نفرینت مستجاب باد مادر...

۱۳۹۱ اردیبهشت ۶, چهارشنبه

۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

میگن مراد کافر شده...!

آقاجانم تپانچه رو از لای بقچه جهازی بی بی بیرون کشید و چشماش عین چشمای اون پلنگی که عکسشو رودیوار قهوه خونه زمان اوغلو کشیدن شده بود و رو به برادرم گفت،از کمر پدرم نیستم اگه همین فردا زنتو تو این خونه نیارم.
برادرم تازه ازشهر برگشته بود با مدرک مهندس کشاورزی و ماشاالله ماشاالله یک سرو گردن از همه ی پسرای ده بالاتر بود نه اینکه برادرم هست اینو میگم،نه،گلین دختر عمادالله هم هر وقت سردار و می بینه سرخ میشه و دکمه ی پیرهنش اونجا که نزدیک قلبش هست از هم باز می مونه و صداش میشه عین چه چه قناری وقتی سرزیرگوشم می زاره ومیگه:سوگل چشمم کف پاش،صدالله اکبر،یه وقت خیال بد نکنی ها،اما داداشت از همه پسرای آبادی سرتره و من اصلن خیال بد نمی کردم چون گلین میدونه سردار نامزد داره،یعنی قبل از اینکه بره شهربا دختر عمه م نامزد کرد،یعنی آقاجانم گفت نامزد کنن تا وقتی برگشت عقد کنن،اما سردار سه ماه بود که از شهر برگشته بود و انگار خیال نداشت عروسش رو بیاره و تو این سه ماه فقط دوبار اون هم واسه غرغرای آقاجانم به دیدنش رفته و نیم ساعت بعد برگشته رفته تو اتاق بی بی هی مشت کوبیده به دیوار و هی با خودش حرف زده ،نمی دونم چشه از وقتی که از شهر برگشته  عوض شده ،همین دیروز بود که یه ماشین چیپ از شهر اومد آبادی سراغش رو از عمادالله گرفته بود اونم نشانی مارو داده بود و پسره یراست اومده بود در خونه ،خودم درو براش باز کردم ،الله اکبر،الله اکبر اون هم یه سروگردن از پسرای آبادی بالاتر بود با دیدنش دکمه ی پیرهنم اونجایی که نزدیکه قلبمه نمی دونم چرا یهو وا شد و صدای سلامم عین چه چه قناری بود،وقتی سردار رفت بیرون من پشت در صداشونو می شنیدم که دوست سردار ازش پرسید گفتی وسردار گفت نه هنوز،اگه بابام بفهمه خون راه می افته.
سردار از وقتی که رفته بود شهر به آقاجانم می گفت بابا،من از اسم خون رگام یخ بست و تو دماغم بوش پیچید، آخه تازه ماه پیش بود که مراد رو تو آبادی به جرم کافر بودن گرفته بودن و می گفتن توده ای شده و حکمش اعدامه،من نمی دونم توده ای یعنی چی اما بی بی می گفت یعنی مرتد ،یعنی بی دین ،یعنی بی خدا،یعنی اینکه هیچوقت توفیق پیدا نمی کنه بره بالای کوه  زیارت امامزاده نایب،یعنی هرچی هم به درخت چنار تو مسجد که روزای عزاداری امام حسین ازش خون میاد دخیل ببنده ،شبا جنای کافر میان و بازش می کنن و برا همین همیشه بختش بسته می مونه.
وای یا خدای محمد نکنه سردار توده ای شده باشه و دیگه توفیق زیارت امامزاده نایب رو پیدا نکنه،گوشام زنگ می زدن و یکی انگاربا هاون تو سرم می کوبید،دیگه صداشون رو نمی شنیدم و فکر می کردم دور و برم بخاطر بوی خون پراز مگس شده.
دکمه ی پیرهنم رو بستم و گوشه ی چادرم رو که از فشار دندونام کوبیده و خیس شده بودن جابجا کردم ، همش دعا می کردم اون پسره بره تا دیگه بوی خون نیاد،اون رفت و سردار برگشت تو، از وقتی که برگشته بود یه جور عجیبی شده بود و بوی صابونی رو میداد که برا زن رییس ژاندارمری از شهر آورده بودن،دلم می خواست ازش بپرسم چی شده اما می دونستم که جوابمو نمیده .
  تو حیاط سرگرم محبوبه شب و شمعدونیا شدم تا آقاجانم برگشت،آقاجانم همیشه بوی تنباکو که براش هرسال از برازجان می آوردن میداد مثل بی بی که بوی پشم  قالی رو میده،سردار با صدای یاالله آقاجانم اومد بیرون وهمینطور که آقاجانم داشت تو آب حوض دست و صورتش رو می شست از سردار پرسید خوب بابا کی؟ من می دونستم منظورش چیه ،سردار هم می دونست ،آقاجان از پله ها اومد بالا و رفت تو اتاق سردار هم پشت سرش رفت تو و گفت من نمی خوامش...
لوله ی تپانچه روی سینه سردار بود و چشمای آقاجانم شده بود عین چشمای پلنگ رو دیوار قهوه خانه ی عمادالله، دوباره  بوی خون و صدای وز وز مگس شروع شد می ترسیدم ،از آقاجانم می ترسیدم چون خودش تعریف کرده بود که یکی از خوستگارهای خواهرش رو با تفنگ زده بود و من هر وقت به پای لنگ آقاجان سولماز نگاه می کنم می ترسم و هر وقت میرم از چشمه آب بیارم مراقبم که دکمه ی پیرهنم باز نشه و حالا هم ترس تو دلم وول می زنه،دلم گواهی بد میده ،بقول گلین من شاخک هام تیزن این رو هر وقت که خوابش رو تعبیر می کردم و درست در میامد می گفت و چن تا ازبرگه های زردآلوی باغ حاج بابا رو می چپوند تو لپم،آقاجانم لوله تپانچه رو درست روی دکمه ی پیرهن سردار همانجا که قلبش هست فشار میداد که یهو زنگ در رو زدن وبعدهم ...سولماز بود .
راست می گفت سردار،راست می گفت اگه بابام بفهمه خون راه می افته،امروز غروب که سر خاکش بودم بهش گفتم که راست می گفتی ،اون دوستت آقاجانم رو نمی شناخت،اما بهش هم گفتم که خدا رو شکر که توده ای نشده،کافر نشده و حالا سرپل صرات نباید از دره ی آتیشا که توش مار و عقرب و خنجر گذاشتن بترسه،دیگه حالا هروقت دلش بخواد می تونه تا بالای کوه تا خود ـ خود امازاده نایب بره؟!!...

۱۳۹۱ فروردین ۳۰, چهارشنبه

وطنم...

باتو سخنی برای گفتن دارم
در باغ تو خواهش شکفتن دارم
بی پرده بگویمت جهانم،وطنم
آنجا که تویی، هوای خفتن دارم!

۱۳۹۱ فروردین ۲۹, سه‌شنبه

بس که دل را
به سنگ آزردند
دل شکست و
به سینه جا ماند سنگ...!

۱۳۹۱ فروردین ۲۴, پنجشنبه

بانوی من
اگر چه ما به حکم طبیعت
یائسه می شویم
و به رسم نجابت
پارسایی پیشه می کنیم

اما گویا
مردان دیرباور قبیله
که بر آتش دل هامان آب توبه می ریزند
نمی دانند که ما ،مادر زاد مادریم
و کودک چندین هزارساله ی عشق را
چون گوهری تابناک
هر شام بر سینه می بریم
یا در خواب
یا در خاک...

ازآن شبی که دیدم
در قبرستانی متروک
پیرمردی مفلوک
به دنبال نام خود می گردد
فهمیدم 
آسمان
 جای امنی برای رفتن نیست
و زمین
آبستن حادثه ایست...

۱۳۹۱ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

بغض های بی لهجه

وقتی بوی بهار توی این شهر پرباد و نیمه ابری می پیچه،
بیشتر از همیشه دلتنگ ایران می شم و هیچ کس و هیچ 
چیزی جز شنیدن یک موزیک  سنتی که همراه با سروده ای
 دلپذیر و آوایی از جان برآمده به همراهی نوای درویشانه ی
 ویلون نمی تونه برای مدت کوتاهی آرومم کنه، امروز هم از همون روزاست.
با نگاهی به سفره هفت سین روحم تازه میشه و با نگاهی 
به بشقاب شامی که روبروم هست،دوباره اون چراهای 
هزار چنبر سربرمی آرند و من رو در بحر بی پاسخی های 
خودشون غرق می کنند،اصلن اشتهای خوردن پنیر 
فرانسوی،گوجه فرنگی اسراییلی و خیار هلندی و نون 
آلمانی رو ندارم ،بشقاب رو کنار می گذارم و به موزیک گوش
 می دم، یکباره حضور پسرم  که سعی می کنه با لهجه ی آلمانی -
ارمنی  به فارسی صحبت کنه،من رو از غرق شدن نجات 
میده و می پرسه، خاله یعنی خواهر بابام یا خواهرتو؟
و من می دانم خواهر  همان کسی ست که باید باشد و نیست .
و بغض های بی لهجه، جایی مابین گلو و سینه گیر می کنند ...