وقتی بوی بهار توی این شهر پرباد و نیمه ابری می پیچه،
بیشتر از همیشه دلتنگ ایران می شم و هیچ کس و هیچ
چیزی جز شنیدن یک موزیک سنتی که همراه با سروده ای
دلپذیر و آوایی از جان برآمده به همراهی نوای درویشانه ی
ویلون نمی تونه برای مدت کوتاهی آرومم کنه، امروز هم از همون روزاست.
با نگاهی به سفره هفت سین روحم تازه میشه و با نگاهی
به بشقاب شامی که روبروم هست،دوباره اون چراهای
هزار چنبر سربرمی آرند و من رو در بحر بی پاسخی های
خودشون غرق می کنند،اصلن اشتهای خوردن پنیر
فرانسوی،گوجه فرنگی اسراییلی و خیار هلندی و نون
آلمانی رو ندارم ،بشقاب رو کنار می گذارم و به موزیک گوش
می دم، یکباره حضور پسرم که سعی می کنه با لهجه ی آلمانی -
ارمنی به فارسی صحبت کنه،من رو از غرق شدن نجات
میده و می پرسه، خاله یعنی خواهر بابام یا خواهرتو؟
و من می دانم خواهر همان کسی ست که باید باشد و نیست .
و بغض های بی لهجه، جایی مابین گلو و سینه گیر می کنند ...
بیشتر از همیشه دلتنگ ایران می شم و هیچ کس و هیچ
چیزی جز شنیدن یک موزیک سنتی که همراه با سروده ای
دلپذیر و آوایی از جان برآمده به همراهی نوای درویشانه ی
ویلون نمی تونه برای مدت کوتاهی آرومم کنه، امروز هم از همون روزاست.
با نگاهی به سفره هفت سین روحم تازه میشه و با نگاهی
به بشقاب شامی که روبروم هست،دوباره اون چراهای
هزار چنبر سربرمی آرند و من رو در بحر بی پاسخی های
خودشون غرق می کنند،اصلن اشتهای خوردن پنیر
فرانسوی،گوجه فرنگی اسراییلی و خیار هلندی و نون
آلمانی رو ندارم ،بشقاب رو کنار می گذارم و به موزیک گوش
می دم، یکباره حضور پسرم که سعی می کنه با لهجه ی آلمانی -
ارمنی به فارسی صحبت کنه،من رو از غرق شدن نجات
میده و می پرسه، خاله یعنی خواهر بابام یا خواهرتو؟
و من می دانم خواهر همان کسی ست که باید باشد و نیست .
و بغض های بی لهجه، جایی مابین گلو و سینه گیر می کنند ...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر