گمشده...
تازه از روستا آمده بود با همان صفا و سادگی روستایی ،لباس های تنش بی سلیقگی صاحبش رو به رخ می کشید و هیکل نافورمش می گفت که خیلی اهل سلامت نیست اما ابروهای کمانی و پرپشت و سیاهی داشت و پوستی سبزه ،که اگر کمی سفیدتر بود زیباتربه نظر می رسید(این رو خودش یک روز با کمی گلایه و کمی دلخوری نسبت به خودش ،بعد از یک شب نشینی در حال برگشت به من گفت)می گفت می دونی چرا تو بیشتر مورد توجه هستی ،گفتم نه ،مگه من مورد توجه هستم،اگر هم باشم متوجه نشدم،با آرنج زد به پهلوم و گفت آره جون خودت متوجه نشدی،پس اون طنازی ها و عشوه گری ها چیه که از چپ و راست هدیه می کنی!گفتم عجب ،پس هم صحبت شدن و با دیگران صمیمانه برخورد کردن یعنی دلبری و...ای بابا دختر این حرف ها چیه ،وقتی وارد مجلسی میشی خوب باید با مردم ،حتی برای ساعتی هم که شده مهربان و بدله گو باشی،مگه اومدی عزاداری،گفت نه تو خیلی شهری شدی و دیگه حجب و حیا سرت نمیشه!
دوسالی گذشت ودوست عزیز به سروسامان رسید و روزی در خیابان دیدمش تو هوای ابری عینک آفتابی زده بود و سگ پودلی رو دنبال خودش می کشید!با تعجب گفتم اـ ـ تو و سگ،مگه نماز نمی خوندی؟خنده ای کرد و حرکتی!!گفتم حالا چرا تو این هوا عینک زدی،گفت وای... از دست این مردم ! عجله داشت و رفت ،مسیرها عوض شد و فاصله ها بیشتر،چند سالی میشد که ندیده بودمش ،تا تو یک مهمانی در گوشه ایی با چند نفر نشسته بود،نشناختمش،تیپی و هیکلی و لباسی،خداییش زیباترشده بود ،در حین ماچ و بوسه ،مردی ازروبرو علامتی داد ودوست من هم گفت، همونی که برات ازش تعریف کردم و رفت نشست پیش آن آقا و برای من هم صندلی خالی گیر آورد و نشستم،روزهای بعد بیشتر و بیشتر هم دیگر رو می دیدیم و هربار اون آقا بود،دیگه طاقت نیاوردم و پرسیدم فلانی، شوهرت کو؟با خنده گفت فرستادمش روستا ،یعنی خودش هم از اینجا خسته شده بود و حوصله ی شهر رو نداشت،من هم هر چند وقت یکبار میرم پیشش!...دیگه مثل سابق دوستش نداشتم و احساس بدی بهم دست میداد وقتی خیانت رو با چشم های خودم می دیدم،از حرکات و گوشه و کنایه های من متوجه شد و بعد از چندی کم کم زمزمه کرد که از شوهرش جدا شده و فقط باهم رابطه ی مالی دارند!!
چند روز پیش دوباره دیدمش همانطور که داشت گیلاسی تو دهن اون مردک می کرد گفت که یک ماه رفته بوده روستا و تازه برگشته،رفته بود ویلای تازه سازی رو که شوهرش براش ساخته بود بنام بزنه!
نگاهی بهش کردم و گفتم پس باید دوجانبه بهت تبریک گفت،با تعجب گفت چرا؟
گفتم هم بخاطر ویلادار شدنت و هم بخاطرشهری شدن!لبی ورچید و بوسی فرستاد و گفت اـ ـ ـ برو بابا دلت خوشه،امل !!و چرخی زد و رفت...!
تازه از روستا آمده بود با همان صفا و سادگی روستایی ،لباس های تنش بی سلیقگی صاحبش رو به رخ می کشید و هیکل نافورمش می گفت که خیلی اهل سلامت نیست اما ابروهای کمانی و پرپشت و سیاهی داشت و پوستی سبزه ،که اگر کمی سفیدتر بود زیباتربه نظر می رسید(این رو خودش یک روز با کمی گلایه و کمی دلخوری نسبت به خودش ،بعد از یک شب نشینی در حال برگشت به من گفت)می گفت می دونی چرا تو بیشتر مورد توجه هستی ،گفتم نه ،مگه من مورد توجه هستم،اگر هم باشم متوجه نشدم،با آرنج زد به پهلوم و گفت آره جون خودت متوجه نشدی،پس اون طنازی ها و عشوه گری ها چیه که از چپ و راست هدیه می کنی!گفتم عجب ،پس هم صحبت شدن و با دیگران صمیمانه برخورد کردن یعنی دلبری و...ای بابا دختر این حرف ها چیه ،وقتی وارد مجلسی میشی خوب باید با مردم ،حتی برای ساعتی هم که شده مهربان و بدله گو باشی،مگه اومدی عزاداری،گفت نه تو خیلی شهری شدی و دیگه حجب و حیا سرت نمیشه!
دوسالی گذشت ودوست عزیز به سروسامان رسید و روزی در خیابان دیدمش تو هوای ابری عینک آفتابی زده بود و سگ پودلی رو دنبال خودش می کشید!با تعجب گفتم اـ ـ تو و سگ،مگه نماز نمی خوندی؟خنده ای کرد و حرکتی!!گفتم حالا چرا تو این هوا عینک زدی،گفت وای... از دست این مردم ! عجله داشت و رفت ،مسیرها عوض شد و فاصله ها بیشتر،چند سالی میشد که ندیده بودمش ،تا تو یک مهمانی در گوشه ایی با چند نفر نشسته بود،نشناختمش،تیپی و هیکلی و لباسی،خداییش زیباترشده بود ،در حین ماچ و بوسه ،مردی ازروبرو علامتی داد ودوست من هم گفت، همونی که برات ازش تعریف کردم و رفت نشست پیش آن آقا و برای من هم صندلی خالی گیر آورد و نشستم،روزهای بعد بیشتر و بیشتر هم دیگر رو می دیدیم و هربار اون آقا بود،دیگه طاقت نیاوردم و پرسیدم فلانی، شوهرت کو؟با خنده گفت فرستادمش روستا ،یعنی خودش هم از اینجا خسته شده بود و حوصله ی شهر رو نداشت،من هم هر چند وقت یکبار میرم پیشش!...دیگه مثل سابق دوستش نداشتم و احساس بدی بهم دست میداد وقتی خیانت رو با چشم های خودم می دیدم،از حرکات و گوشه و کنایه های من متوجه شد و بعد از چندی کم کم زمزمه کرد که از شوهرش جدا شده و فقط باهم رابطه ی مالی دارند!!چند روز پیش دوباره دیدمش همانطور که داشت گیلاسی تو دهن اون مردک می کرد گفت که یک ماه رفته بوده روستا و تازه برگشته،رفته بود ویلای تازه سازی رو که شوهرش براش ساخته بود بنام بزنه!
نگاهی بهش کردم و گفتم پس باید دوجانبه بهت تبریک گفت،با تعجب گفت چرا؟
گفتم هم بخاطر ویلادار شدنت و هم بخاطرشهری شدن!لبی ورچید و بوسی فرستاد و گفت اـ ـ ـ برو بابا دلت خوشه،امل !!و چرخی زد و رفت...!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر