۱۳۹۱ تیر ۲۷, سه‌شنبه

باز نشسته در سرم مرغ همای باورم
بوی بهار می دهد آب و هوای دفترم

این شب تیره سر شود،گفت به من ستاره ای
گفت که تازه می شود دیدن روی مادرم

گفت نگاه کن افق،پنجره ی سحر گشود
بال کشیدم از قفس،سایه به سایه می پرم

باز نوای عاشقی می رسد از دیار دل
رانده ام آل مویه از شهر به شهر کشورم

مستم از این مژده چنان، نیست مرا زمن نشان
آتش و آب و آینه ترجمه کن ز پیکرم...

هیچ نظری موجود نیست: